ولگردی

ژانویه 28, 2008

ديده‌ايد می‌گويند فلان کس از زمان خودش جلوتر بود؟ يا اين‌که مردم عصرخودش درکش نکردند؟

من از زمان خودم عقب‌ترم.

اگر می‌توانستم شغل و عصر زندگی‌ام را با هم انتخاب کنم، يکی از اين‌دو را برمی‌داشتم:

– متفکر ولگرد. قرون وسطی. فرض کنيد قرن 11 يا 12 ميلادی. نمونه‌ی ايده‌آلش ابن سينا يا سهروردی (با طول عمر بيشتر ان‌شاءالله و بدون جاه طلبی قدرت). چه چيز بهتر از اين که آدم از شهری به شهر ديگر برود و سعی کند سر حاکمان محلی شيره بمالد که در ازای تدريس خصوصی صرف و نحو و منطق به بچه‌هايشان و نوشتن رساله‌های فلسفی که هيچ‌کس ازشان سردرنمی‌آورد، بهت اتاق و غذا بدهند و اجازه بدهند از کتاب‌خانه‌هايشان استفاده کنی؟ بهتر از همه اين‌که چند تا هم دانشجو و مريد می‌افتند دنبالت و زيبارويان شهر هم عاشق علم و دانشت می‌شوند.

– پارتيزان. اوائل تا اواسط قرن بيستم. فرض کنيد بولشويک مثلآ، يا چريک کومونيست توی آمريکای لاتين. يا آنارشيست ضد فاشيست توی ايتاليا يا اسپانيا. فکر نمی‌کنم بعد از کتاب‌خواندن، چيزی لذت‌بخش‌تر از کشتن فاشيست و سلطنت‌طلب توی دنيا وجود داشته باشد. فقط حوصله‌ی زندان و شکنجه ندارم. يعنی ترجيحآ اگر گير افتادم مرده گير بيفتم و مرگش هم فوری باشد (تير مستقيم توی سر يا قلب ارجح است). بهتر از همه اين‌که چند تا هم هوادار و مريد می‌افتند دنبالت و زيبارويان روستا هم عاشق بوی سيگار و لهجه‌ی خارجيت می‌شوند.

Advertisements

العشق

ژانویه 25, 2008

دانشگاه که بودم، بين چند تا از دوستان معروف بودم به رساله‌ای که در باب عشق نوشته بودم. اين رساله از يک جمله تشکيل شده بود: «العشق هو الپشم، والپشم هو العشق». يادم است رفته بوديم مکه و يکی از دوستان که شديدآ عاشق يکی از همکلاسی‌هايش شده بود به خود می‌پيچيد. من بهش می‌گفتم: عزيز من، العشق هوالپشم…

عجب خری بودم.

آن موقع خودم هم يک سالی بود ازدواج کرده بودم. ولی اين مدل عاشق‌شدنی که از دور باشد، بدون زير يک سقف زندگی کردن، به دور از کلنجار و سختی و درد و مشکل، به‌نظرم کشکی می‌آمد. اتفاقآ چند بار هم اين مدل عشق‌ها را تجربه کرده بودم ها. يعنی از روی مشاهده و تجربه نظر می‌دادم، نه از روی تفلسف. اولين بار کلاس دوم دبستان بودم و او از من سه چهار سال بزرگتر بود. دومی اهل بنگلادش بود. بار سوم چينی بود. بار چهارم همان بنگالی بار دوم. بار پنچم ايرانی بود ولی اين‌بار از من چند سال کوچکتر. بار ششم همان اولی، ولی اين‌بار ديگر دبيرستانی بودم و او هم چندان تحويل نمی‌گرفت، و اگر هم می‌گرفت من نمی‌فهميدم چون من خداوکيلی خيلی در اين زمينه خنگ هستم. بار هفتم يک همکلاسی توی دانشگاه بود که هيچ‌وقت حتی يک کلمه هم با هم ردوبدل نکرديم و بعدآ البته فهميدم که خيلی‌ها از من بيشتر عاشقش بودند.

بعدش ازدواج کردم.

بار هشتم پارسال بود و از همه بدتر بود. يعنی حتی از اولی و ششمی، و حتی از آن زيباروی بنگال که فکر می‌کنم پدرش ديپلمات بود و از من 17 روز بزرگتر بود و هرچه می‌گردم نمی‌دانم چرا نمی‌توانم توی گوگل پيدايش کنم. يعنی هنوز زنده است؟ توی آمريکای شمالی‌ست؟ دانش‌آموز زرنگی بود؛ يعنی ممکن است که يک کار بی نام و نشان گرفته باشد و جايی گم و گور شده باشد؟

بار هشتم در اين حد بود که مجبور شدم درمورد رساله‌ی «العشق والپشم» بازنگری اساسی کنم. شروع کردم دوباره باباطاهر و حافظ و سعدی خواندن. يکی گفت بارت بخوان؛ کامرا لوسيدا؟ نه آن يکی. حتی برداشتم و به سبک متفکران ويکتوريايی يک چيزی نوشتم در تحليل عواطفم نسبت به او، که وقتی ديشب نگاهش می‌کردم پاسخ فيزيکی بدنم اين بود که سمت چپ لبم پنج سانتی‌متر به پايين کشيده شود و دندان‌هايم نيم سانتی‌متر از هم فاصله بگيرند، انگار که تازه فهميده باشند آن‌چيزی که يک دقيقه‌ی تمام می‌جويده‌اند انگور نبوده، زنبور بوده. زهره را که در آسمان می‌ديدم صدايش در گوشم می‌آمد که «يک آرزو بکن». چای بابونه که می‌خوردم سرم گيج می‌رفت. ماه نو يا غروب خورشيد يا برگ نارنجی يا شکوفه‌ی صورتی يا ابر بنفش که می‌ديدم بهش تلفن می‌زدم که ديدی؟

ولی خوب، اين هشتمی نه شروع شد و نه تمام. هنوز خودم هم نمی‌دانم چه شد. فقط می‌دانم که نشد. چند نفر اين‌ور و آن‌ور نهمی را نشان می‌دهند، ولی من می‌گويم نه آن که شما می‌گوييد نيست.

حالا دارم دوباره با ذهنم بازی بازی می‌کنم. العشق هو الپشم؟ شايد.

امروز با حالت آنفولانزای خفيف رفتم نمره‌های يک درسی را تحويل دانشگاه بدهم،‌ و يک سی‌دی هم از مطالب درس که اسکن کرده بودم تحويل بدهم به استاد مربوطه. بعدش می‌خواستم بروم کتابخانه، که ديدم تعطيل است. آب‌نبات‌های زينکم تمام شده بود. سرم سنگين بود و پشت چشمانم گرم. از قضا، همين دور و برها نمايشگاه کوچکی از نقاشی‌های مينياتوری ايرانی، عثمانی، و هندی از قرن 16 تا 19 گذاشته بودند، با موضوع ليلی و مجنون. گفتم بروم ببينم. توی يکی از نقاشی‌های هندی، مجنون به زنجير کشيده شده بود و ليلی با لباس قرمز، مثل يک الهه‌ی هندو، شمشير بزرگ و کمانی در دست، جلويش ژست گرفته بود.

همان الپشم درست است. وقتی از موزه بيرون می‌آمدم داشتم با خودم فکر می‌کردم که دندان لق ليلی. من از مجنون خوش‌تيپ‌ترم.

عروس بلا طرحة

ژانویه 22, 2008

از دام، بهترين گروه هيپ‌هاپ فلسطينی.

متنش اين‌جاست: (عربیانگليسیعبری)

فيلم و موسيقی را از اين‌جا داونلود کنيد.

بعد هم اين يکی رو ببينيد:

در مرگ و شهرت

ژانویه 21, 2008

از سری تأملات فرهنگی-اجتماعی-اگزيستانسياليستی فرزند پنج‌ساله‌ام:

سر شام، به دليلی که يادم نيست، صحبت از مرگ شد.

من: می‌دونی وقتی آدم می‌ميره چی می‌شه؟

فرزند: آره، قلبش ديگه نمی‌زنه.

من: خوب بعدش چی می‌شه؟

فرزند: ديگه نفس نمی‌کشه.

من: خوب بعدش چی می‌شه؟

فرزند: بعدش يک چاله می‌کنن و می‌ذارنش تو و روش خاک می‌ريزن.

من: خوب بعدش چی می‌شه؟

فرزند: بعدش استخون‌هاش کنده می‌شن.

من: خوب بعدش چی می‌شه؟ می‌ره پيش خدا؟ [می‌خواستم ببينم می‌داند که پدر همسر سابقم، پدربزرگش، که تابستان «رفت پيش خدا» مشمول توصيفات فوق می‌شود يا نه]

فرزند:  آره. بعد يکی می‌ره توی شهر نگاه می‌کنه، هر کس که مرده باشه، می‌گه که بذارنش توی چاله. بعد توی روزنامه اسمش رو می‌نويسه. بعد اون که مرده معروف می‌شه.

من: [با خنده] اين رو از کجا آوردی؟

فرزند: خودم فکر کردم!

من: از کجا فکر کردی که اسم مرده رو توی روزنامه می‌نويسن و معروف می‌شه؟

فرزند: خودم فکر کردم!

من: تا حالا کی رو ديدی که مرد و اسمش رو توی روزنامه نوشتن و معروف شد؟

فرزند: مارتين لوتر کينگ اين‌طوری شد.

عين علی ايران

ژانویه 20, 2008

با اين گزارش‌های الجزيرة درباره‌ی ايران عربی تمرين کنيد:

1- الأكلات الشعبية في إيران

2- اللغة العربية مغيبة عن الشارع الإيراني

3- السينما الإيرانية

4- الخط الفارسي

5- إدمان علی المخدرات

يعقوب اسلام

ژانویه 16, 2008

آنارشيست مسلمان. وبلاگش را هم ببينيد.

أنا سحرتك، يا P2POCD

ژانویه 16, 2008

من در موردِ موسيقی کمی اختلال وسواسی-جبری دارم. خوشبختانه اين مساله از اول با فن‌آوری اشتراک فايل همتابه‌همتا عجين بوده. يعنی قبل از هبه، او‌ج نداشتم و اگر هم يک‌وقت به‌دليل اوج به يک آهنگی گير بدهم و نتوانم اين مشکل را از طرق متعارف هبه کنم، بی‌خيال می‌شوم. يعنی خلاصه جيبم از اين جهت تهديد نمی‌شود.

نکته‌ی دوم اين‌که من اصلآ آدم موسيقی‌شناسی نيستم. بنابراين شما حساب کنيد که من هرچيزی که بشنوم، هرقدر هم که معروف باشد، چه بسا بار اولم باشد که می‌شنومش.

مثال بزنم خدمتتان. آخر فيلم Divine Intervention، ناتاشا اطلس آهنگ i put a spell on you را، که اصلش مال اسکريمن جی هاکنز است، نصف انگليسی و نصف عربی می‌خواند. فوجدت نفسي في حالة حب شديد بعد استماعها. يعني کآنني سمعت وعشقت. بنابراين بيت‌تورنت را باز کردم و همه‌ی آهنگ‌های اطلس را دانلود کردم. حالا بيشترش چرند است ها. ولی خوب ديگر وسواس است. حالا مجبورم همه‌اش روی وين‌امپ از آهنگ‌های الکی‌اش بپرم چون حوصله ندارم ليستِ بازی درست کنم.

بعدآ ورژن خيلی قديمی‌تر همين آواز را که نينا سيمون خوانده بود شنيدم (اين و اين را هم ملاحظه کنيد). و خوب طبيعتآ هبه را بازکردم و يک و نيم گيگ آهنگ نينا سيمون دانلود نمودم. بعد همان‌روز يک چيزی شنيدم و چون توی حس آهنگ‌های دهه سی و چهل بودم زدم يک و نيم گيگ هم بيلی هاليدی دانلود کردم.

بعد يک روز ديگر قبل از همه‌ی اين‌ها جايی آهنگ يوروچايلد مسيو اتک را شنيدم (توی يوتيوب نيست يا تگ درست و حسابی ندارد) و خوب طبعآ هبه را باز کردم و همه‌ی آهنگ‌های مسيو اتک را دريافت کردم (اگر اين‌کار را نکرده بودم شما بفرماييد اين يا اين يا مثلآ اين را از کجا بايد پيدا می‌کردم؟).

بعد يک روزی فهميدم که مسيواتک قبلآ يک ارتباط‌هايی با تريکی داشته و شايد هنوز هم دارد. الآن همه‌ی آهنگ‌های تريکی را روی هاردم دارم.

بيورک هم همين‌طوری شد. و پاريس کامبو. و متريک. و لئونارد کوهن (البته بعد از اين‌که با اين مساله که کوهن چند روزی در جنگ 1973 با آريل شارون همرزم بوده کنار آمدم).

حالا چند روز پيش يک چيز جديدی پيدا کردم که بهش گير بدهم. اسمش رجينا اسپکتور است و الآن جای شما خالی تمام آهنگ‌هايش توی هاردديسک من جاخوش کرده.

dialogic imagination

ژانویه 15, 2008

از علائم فرهيختگی فرزند نابغه‌ام:

سه سالگی. قبل از ناهار. خانه‌ی يکی از دوستان. اشاره می‌کند به کتابی در طبقه‌ی بالای جاکتابی دوستم، و با کمال اعتماد به نفس (و البته به درستی) می‌گويد:

– Oh I see you have Bakhtin

غزالی، خودکشی، و دل‌شکستگی

ژانویه 11, 2008

يکی از هيجان‌انگيزترين جنبه‌های خل‌وچل بودن اين است که آدم خواب‌های عجيب و غريب زياد می‌بيند. اگر اين خواب‌ها در زمان خود هم آزاردهنده باشند، بعد از بيداری می‌توانند کلی سبب تفريح شوند. رؤياهای من خيلی اوقات از اين نوعند. مثال عرض کنم خدمتتان.

پريشب، بعد از سحر، فکر می‌کنم حوالی هفت صبح، خواب ديدم که همراه با چند نفر ديگر دارم مسير مهاجرت امام محمد غزالی از بغداد را دنبال می‌کنم. حتمآ می‌دانيد که غزالی بعد از يک دوره‌ی طولانی تدريس در مدرسه‌ی نظاميه‌ی بغداد دچار بحران روحی و اعتقادی می‌شود، کار و زندگی و خانواده‌اش را ول می‌کند و تا مدتی سر به بيابان می‌گذارد. خلاصه من داشتم مسير مهاجرت غزالی را طی می‌کردم. تا اين‌که رسيدم به يک دشت بزرگ و سرسبز، با درختانی در دوردست. می‌گفتند (توی خواب من) که غزالی در اين دشت دفن شده. قبرش را هم پيدا کرديم. در قسمتی از چمنزار تير چوبی بلندی نصب بود، مانند يک صليب، که از بالای آن يک پيراهن بلند و فاخر سبزرنگ با حاشيه‌دوزی‌های طلايی روی آستين‌ها و کناره‌های دامنش آويزان شده بود (همان‌جا يادم است به پيراهن عثمان فکر کردم). وقتی به سينه‌ی چپ پيراهن دقت می‌کردی، می‌ديدی که تويش شکافتگی‌ مختصری هست، به اندازه‌ی تقريبا يک وجب يا قدری کمتر، و اين شکافتگی را در نقطه‌ی وسطش با يک گره بخيه‌ی کوچک دوخته بودند. کاشف به عمل آمد که اين شکافتگی ناشی از ضربه‌ی خنجر بر سينه‌ی غزالی بوده. دقيقآ يادم نيست که اين ضربه را خود غزالی به سينه‌ی خود وارد کرده بود يا شخص ديگر.

ما محو تماشای پيراهن غزالی بوديم که از دور ديدم وکيل همسر سابقم به سمتِ من می‌آيد. قدش از آن‌چيزی که توی ذهنم بود بلندتر بود، شانه‌هايش پهن‌تر، و چهره‌اش غمگين‌تر و تيره‌تر. ياد غول فرانکنشتاين افتادم. به من که رسيد به انگليسی گفت: «با من بيا تا قبل از اين‌که دلت شکسته شود، چيزی بهت بگويم». دنبالش رفتم. کمی که توی چمنزار راه رفتيم به يک محوطه‌ی بسته رسيديم، چيزی شبيه يک معبد کوچک که چند نيمکت داخلش بود و مانند کليسا آراسته شده بود. مطمئن نبودم که کليساست، يا اتاق دادگاه، يا دفتر وکيل. همسر سابقم هم آن‌جا بود. بعد من نشستم تا وکيل و موکلش برای من توضيح بدهند که چه‌طور دارند نقشه می‌کشند که حضانت کامل فرزندم را بگيرند. نگران نبودم چون می‌دانستم قاعدتآ موفق نمی‌شوند. ولی کمی دلهره داشتم. بعد قبل از اين‌که وارد جزئيات بشوند از خواب بيدار شدم.

Benim Adım Kırmızı

ژانویه 11, 2008

چند روز پيش ترجمه‌ی انگليسی رمان «نام من قرمز است» اورهان پاموک را تمام کردم. کتاب معرکه‌ای‌ست. خيلی وقت بود که از خواندن رمان اين‌قدر لذت نبرده بودم (آخرين رمان خوبی که خواندم Shadow Lines آميتاو گوش بود، ولی «قرمز» چيز ديگری‌ست). گير بياوريدش و بخوانيدش. اگر ترکی بلديد خوشا به‌حالتان. اگر نه ترجمه‌ی انگليسی‌اش خيلی خوب و روان است. بعيد می‌دانم بشود به فارسی چاپش کرد، مگر با سلاخی‌های زيادی که کتاب را کاملآ بی‌مزه خواهد کرد.

به طور خلاصه، «نام من قرمز است» داستان تعدادی نقاش مينياتور در استانبول در قرن شانزدهم است – زمان شاه عباس صفوی و مراد سوم، سلطان عثمانی. سلطان سفارش کتابی داده که به‌طور مخفی به‌عنوان هديه‌ای برای يکی از مقامات ونيز تهيه شود تا عظمت سلطان و امپراطوريش را به‌ رخ او بکشد. مشکل اين است که نقاشی‌های مينياتور اين کتاب، که شايعه شده به‌سبک «فرنگی» کشيده شده‌اند، به‌نظر بعضی کفرآميزند. در نتيجه، و به‌دليل رقابت‌ها و حسادت‌های بين نقاش‌ها و نگارگران، همان اول قصه يک نگارگر سرش به سنگ کوبيده می‌شود و جنازه‌اش به ته چاه پرتاب می‌شود. بخشی از رمان قصه‌ی جنايی‌ست، بخشی قصه‌ی عاشقانه، پاره‌ای تأملات فلسفی، و قسمتی هم توصيف اعجاب‌برانگيز نقاشی‌های مينياتوری و حکايات خالقانشان (بعضی از اين مينياتورها را در صفحه‌ی ناشر کتاب همراه با توضيحات پاموک ببينيد). و مهم‌تر از همه اين‌که کتاب فوق‌العاده خنده‌داری‌ست.

«نام من قرمز است» راوی ثابت ندارد. هر فصل از زبان يکی از شخصيت‌های داستان روايت شده. هرکدام از اين راوی‌ها افکار و احساسات و گفته‌ها و ديده‌ها و شنيده‌هايشان را تعريف می‌کنند، و هر از چندی خواننده را مستقيمآ مخاطب قرار می‌دهند (تو که داری اين را می‌خوانی، حتمآ الآن به شک افتاده‌ای که نکند قاتل من باشم!). داستان به تدريج با روايت اشخاص مختلف پيش می‌رود. مثلآ اگر قرار است «شکوره»، دختر زيباروی مؤلف کتاب سلطان، با «سياه» مردی که عاشقش است گفت‌وگو کند، در يک فصل ماجرا را از زبان شکوره می‌شنويم، و در فصل بعد بقيه‌ی داستان را از زبان سياه. ولی از اين هم بهتر اين است که پاموک قصه‌ی خود را به دنيای «واقعی» زندگان محدود نمی‌کند. فصل اول از زبان مقتول است که مرگ خود را و افکار و احساستش را بعد از مرگ تعريف می‌کند. اين چند خط اول را ببينيد:

I am nothing but a corpse now, a body at the bottom of a well. Though I drew my last breath long ago and my heart has stopped beating, no one, apart from that vile murderer, knows what’s happened to me. As for that wretch, he felt for my pulse and listened for my breath to be sure I was dead, then kicked me in the midriff, carried me to the edge of the well, raised me up and dropped me below. As I fell, my head, which he’d smashed with a stone, broke apart; my face, my forehead and cheeks, were crushed; my bones shattered, and my mouth filled with blood.

For nearly four days I have been missing: My wife and children must be searching for me; my daughter, spent from crying, must be staring fretfully at the courtyard gate. Yes, I know they’re all at the window, hoping for my return.

صحنه‌های خشونت، و صحنه‌های مرگ، اين‌قدر زيبا در اين کتاب توصيف شده‌اند که آدم می‌خواهد صد بار بخواندشان. انگار داستان هر مرگی خودش يک مينياتور است، و جزئياتش خطوط و رنگ‌آميزی و نگارگری يک برگ زرين.

يکی از شخصيت‌های مورد علاقه‌ی من در رمان پرده‌خوانی‌ست که در قهوه‌خانه قصه می‌گويد. در هرکدام از فصل‌هايی که از زبان پرده‌خوان روايت شده‌اند، يکی از نقاشان مينياتوريست طرحی روی کاغذ می‌کشد و پرده‌خوان به آن طرح جان می‌بخشد و از زبان او سخن می‌گويد. به اين ترتيب، در يک فصل سگی استانبولی با مردم قهوه‌خانه (و ما که کتاب را می‌خوانيم) گفت‌وگو می‌کند، در فصل ديگر يک اسب جنگی، جايی يک زن، جايی شيطان، جايی دو درويش، جای ديگر خود مرگ، و در يک فصل رنگ قرمزی که برای طرح‌های مينياتور استفاده می‌شود.

فصل سگ شاهکار است. اين يک قسمت را بخوانيد و بعد به رحمت خدا می‌سپارمتان:

As you can doubtless tell, dear friends, my canines are so long and pointed they barely fit into my mouth. I know this gives me a menacing appearance, but it pleases me. Noticing the size of my teeth, a butcher once had the gall to say, «My God, that’s no dog at all, it’s a wild boar!»

I bit him so hard on the leg that my canines sank right through his fatty flesh to the hardness of his thighbone. For a dog, you see, nothing is as satisfying as sinking his teeth into his miserable enemy in a fit of instinctual wrath. When such an opportunity presents itself, that is, when my victim, who deserves to be bitten, stupidly and unknowingly passes by, my teeth twinge and ache in anticipation, my head spins with longing and without even meaning to, I emit a hair-raising growl.

I’m a dog, and because you humans are less rational than I, you’re telling yourselves, «Dogs don’t talk.» Nevertheless, you seem to believe a story in which corpses speak and characters use words they couldn’t possibly know. Dogs do speak, but only to those who know how to listen.

نه جان شما بايد اين يکی را هم بخوانيد:

In the lands of the infidel Franks, the so-called Europeans, every dog has an owner. These poor animals are paraded on the streets with chains around their necks, they’re fettered like the most miserable of slaves and dragged around in isolation. These Franks force the poor beasts into their homes and even into their beds. Dogs aren’t permitted to walk with one another, let alone sniff and frolic together. In that despicable state, in chains, they can do nothing but gaze forlornly at each other from a distance when they pass on the street. Dogs who roam the streets of Istanbul freely in packs and communities, the way we do, dogs who threaten people if necessary, who can curl up in a warm corner or stretch out in the shade and sleep peacefully, and who can shit wherever they want and bite whomever they want, such dogs are beyond the infidels› conception.

تصوير تعدادی از مينياتورهای داستان.

مطلب خوبی به فارسی درباره‌ی اورهان پاموک.

مقاله‌ی ويکی‌پديا درباره‌ی پاموک.