Archive for the ‘کابوس’ Category

غزالی، خودکشی، و دل‌شکستگی

ژانویه 11, 2008

يکی از هيجان‌انگيزترين جنبه‌های خل‌وچل بودن اين است که آدم خواب‌های عجيب و غريب زياد می‌بيند. اگر اين خواب‌ها در زمان خود هم آزاردهنده باشند، بعد از بيداری می‌توانند کلی سبب تفريح شوند. رؤياهای من خيلی اوقات از اين نوعند. مثال عرض کنم خدمتتان.

پريشب، بعد از سحر، فکر می‌کنم حوالی هفت صبح، خواب ديدم که همراه با چند نفر ديگر دارم مسير مهاجرت امام محمد غزالی از بغداد را دنبال می‌کنم. حتمآ می‌دانيد که غزالی بعد از يک دوره‌ی طولانی تدريس در مدرسه‌ی نظاميه‌ی بغداد دچار بحران روحی و اعتقادی می‌شود، کار و زندگی و خانواده‌اش را ول می‌کند و تا مدتی سر به بيابان می‌گذارد. خلاصه من داشتم مسير مهاجرت غزالی را طی می‌کردم. تا اين‌که رسيدم به يک دشت بزرگ و سرسبز، با درختانی در دوردست. می‌گفتند (توی خواب من) که غزالی در اين دشت دفن شده. قبرش را هم پيدا کرديم. در قسمتی از چمنزار تير چوبی بلندی نصب بود، مانند يک صليب، که از بالای آن يک پيراهن بلند و فاخر سبزرنگ با حاشيه‌دوزی‌های طلايی روی آستين‌ها و کناره‌های دامنش آويزان شده بود (همان‌جا يادم است به پيراهن عثمان فکر کردم). وقتی به سينه‌ی چپ پيراهن دقت می‌کردی، می‌ديدی که تويش شکافتگی‌ مختصری هست، به اندازه‌ی تقريبا يک وجب يا قدری کمتر، و اين شکافتگی را در نقطه‌ی وسطش با يک گره بخيه‌ی کوچک دوخته بودند. کاشف به عمل آمد که اين شکافتگی ناشی از ضربه‌ی خنجر بر سينه‌ی غزالی بوده. دقيقآ يادم نيست که اين ضربه را خود غزالی به سينه‌ی خود وارد کرده بود يا شخص ديگر.

ما محو تماشای پيراهن غزالی بوديم که از دور ديدم وکيل همسر سابقم به سمتِ من می‌آيد. قدش از آن‌چيزی که توی ذهنم بود بلندتر بود، شانه‌هايش پهن‌تر، و چهره‌اش غمگين‌تر و تيره‌تر. ياد غول فرانکنشتاين افتادم. به من که رسيد به انگليسی گفت: «با من بيا تا قبل از اين‌که دلت شکسته شود، چيزی بهت بگويم». دنبالش رفتم. کمی که توی چمنزار راه رفتيم به يک محوطه‌ی بسته رسيديم، چيزی شبيه يک معبد کوچک که چند نيمکت داخلش بود و مانند کليسا آراسته شده بود. مطمئن نبودم که کليساست، يا اتاق دادگاه، يا دفتر وکيل. همسر سابقم هم آن‌جا بود. بعد من نشستم تا وکيل و موکلش برای من توضيح بدهند که چه‌طور دارند نقشه می‌کشند که حضانت کامل فرزندم را بگيرند. نگران نبودم چون می‌دانستم قاعدتآ موفق نمی‌شوند. ولی کمی دلهره داشتم. بعد قبل از اين‌که وارد جزئيات بشوند از خواب بيدار شدم.

Advertisements