Archive for the ‘هايپرتئوری’ Category

از صفر تا سيب

مارس 10, 2008

چند ماه پيش:

– بابا آخرين شماره چيه؟

– آخرين شماره وجود نداره.

– چرا؟

– چون هر شماره‌ای رو که فکر کنی آخرين شماره است، باز هم می‌تونی بهش يکی اضافه کنی.

– آهان. می‌تونی از يک ميليون تا يک برعکس بشمری؟

چند روز پيش:

– بابا فهميدم last number چيه.

– جدی؟ چيه؟

– apple

– [می‌خندم. ديگر چه‌کار کنم؟]

– چون به apple نمی‌تونی يک اضافه کنی.

Advertisements

ملی‌گرايی و قرمه‌سبزی

مارس 7, 2008

نه اين‌که فکر کنيد زندگی من در کلاس فارسی‌ام خلاصه می‌شود ها. ولی خوب اين روزها اتفاقات بامزه‌ی زيادی آن‌جا می‌افتد. چيزهای ديگر هم هست که بايد به‌صورت تئوريک‌تر درباره‌شان بنويسم. مثلآ موضوع فنومنولوژی crush (که هيچ مدلی نمی‌توانم ترجمه‌اش کنم. اگر توصيه‌ای داريد لطفآ بنويسيد) که فکر می‌کنم مطلب بعدی باشد.

به هر حال. دانشجوهای سال دوم فارسی در دانشگاه ما بايد دو کتاب بخرند. دومی‌اش کتابی‌ست به نام proficiency in persian – book 2 نوشته‌ی پروفسور مهدی مرعشی. من از اين کتاب بيشتر برای مکالمه استفاده می‌کنم، و گاهی هم از روی بعضی مطالبش ديکته می‌گويم. ولی راستش با وجود اين‌که مطالب متنوع و خوبی دارد، اصلآ خوب پرداخته نشده و آدم بايد کلی باهاش ور برود تا بشود چيزی که به کار کلاس بيايد.

يکی از مسائلی که در اين کتاب گاهی آدم را اذيت می‌کند ملی‌گرايی مبتذلش است. يا اقلآ انعکاس ملی‌گرايی مبتذل از روی منابعی که ازشان بهره می‌گيرد. منظورم از ملی‌گرايی مبتذل چيست؟ آن نوع ملی‌گرايی که اولآ عصبانی‌ست و دومآ بی‌ظرافت است و سومآ تبليغ خود را بدون نفی ديگری ممکن نمی‌بيند. «خلیج فارسی ايرانی‌ست نه عرب، احمق‌ها!» «فردوسی ايرانی‌ست نه هندی، حرامزاده‌ها!» «مولانا ايرانی‌ست نه ترک، بی‌شرف‌ها!» (توی يک وبلاگی، نويسنده‌ی عزيز می‌گفت اين حرامزاده‌های کشور برادر ترکيه مولانا را برای خودشان قبضه کرده‌اند در صورتی که پدرسگ‌ها می‌دانند که مولانا ايرانی‌ست. و بعد هم بدون کمترين احساس تناقض يک غزل از مولانا آورده بود که تويش حضرت می‌فرمايد: «نه شرقيم نه غربيم نه بريم نه بحريم – نه از کان طبيعی‌ام نه از افلاک گردانم – نه از خاکم نه از آبم نه از بادم نه از آتش – نه از عرشم نه از فرشم نه از کونم نه از کانم – نه از هندم نه از چينم نه از بلغار و سقسينم – نه از ملک عراقينم نه از خاک خراسانم».)

مجله‌ی نشنال جيوگرافيک را ديده‌ايد؟ اگر ملی‌گرايی هوشمندانه وجود داشته باشد، يک نمونه‌اش اين مجله است. کمتر پيش می‌آيد مطلبی درباره‌ی آمريکا داشته باشد. ولی آن‌طور که کاترين لاتز و جين کالينز نشان داده‌اند، نگاه مجله به جوامع غيرغربی در عکس‌هايش و در نوشته‌هايش طوری‌ست که ارزشهای مردانه‌ی سفيدپوست طبقه‌ی متوسط آمريکايی را ترويج می‌کند. لازم نيست موضوع مورد بحث مجله ملت آمريکا باشد. ظرافتش در اين است که تو را قانع می‌کند که مثل خودش، مثل يک مرد سفيدپوست آمريکايی طبقه‌ی متوسط، دنيا را ببينی. زيبايی را از نگاه او ببينی. زشتی را آن‌چيزی بپنداری که او زشت می‌پندارد. اگر چيزی به‌نظرش عجيب و غريب باشد، تو فکر نکنی آشنا و قابل درک است. و اگر او آن‌را آشنا جلوه می‌دهد، تو فکر نکنی عجيب و غريب است. اگر هم يک‌وقت تناقضی بين ديد تو و ديد او وجود داشت، از بس لامذهب خوشگل و باکلاس و باوقار و بليغ و فصيح است که احساس کنی ايراد از توست: يا احمقی، يا بی‌کلاس، يا بی‌سواد. و بيشتر اين کارها را هم از طريق عکاسی می‌کند.

حالا يک نمونه از ملی‌گرايی کتاب مرعشی بياورم (البته اين يکی از جلد سوم کتاب است). با توجه به اين‌که دانشجويانم توی کلاس داشتند بخش کوچکی از شاهنامه را می‌خواندند (جنگ رستم و اسفنديار)، مطلب بی‌تاريخی بهشان دادم از روزنامه‌ی اطلاعات بين‌المللی، با عنوان «نامگذاری ميدانی در رم به نام فردوسی». در دو بند آخر خبر، آمده است:

[شهردار رم] ضمن ابراز خوشنودی از روابط حسنه دو کشور ايران و ايتاليا و تاکيد بر ارتباط و گفت‌وگوی بيشتر بين اين دو تمدن کهن، اظهار اميدواری کرد که در آينده نزديک، شهر باستانی رم شاهد نصب تنديس‌های مولانا و حافظ نيز باشد.

از سالها پيش، شهرداری رم در کنار تنديس فردوسی تابلويی نصب کرده بود که وی را «شاعر هندی» معرفی می‌کرد! [علامت تعجب در اين‌جا يعنی عصبانيت و عدم ظرافت. يعنی نويسنده‌ی خبر می‌خواسته بگويد: «آن احمق‌های ايتاليايی نمی‌دانستند که فردوسی ايرانی‌ست نه هندی!» ولی چون نمی‌توانسته اين را بگويد، تمام خشم و تعجب خود از اين بلاهت نابخشودنی را ريخته در يک «!» که اگر نمی‌توانسته بر سر ايتاليا بکوبد، اقلآ بکوبدش ته جمله] در مراسم امروز اين تابلو برداشته شد [در اين‌جا نويسنده‌ی خبر يک نفس راحت می‌کشد و ادامه می‌دهد:] و تابلوی ديگری از سوی شهرداری جايگزين آن شد که دربرگيرنده‌ عبارت «فردوسی، شاعر پارسی» می‌باشد [در اين‌جا نويسنده‌ی خبر يک بيلاخ به سمت هندوستان شليک می‌کند ولی يادش می‌رود که زرتشتيان هندوستان را «پارسی» می‌نامند]

حالا چه‌طور می‌توان سنگينی چنين خشونتی را شکست و کمی مضحکه‌ی ملی‌گرايی را با استفاده از خودش (يا اقلآ با استفاده از مدل پيشرفته‌ترش) وارونه کرد؟ اين خبر را که تا انتها خوانديم، گفتم (در حالی که به سختی خنده‌ی خود را کنترل می‌کردم): «خوب بچه‌ها، اين يک نمونه بود از گفت‌وگو و ارتباط بين تمدن‌های کهن ايران و ايتاليا. حالا می‌خواهم يک نمونه‌ی ديگر نشانتان بدهم. تا حالا قرمه‌سبزی خورده‌ايد؟»

بيشترشان نخورده بودند. حميد طبعآ خورده بود و ظاهرآ بلد بود خودش هم درست کند. گفتم سبزی‌های قرمه‌سبزی را نام ببرد تا من روی تخته بنويسم: جعفری می‌شود parsley. گشنيز می‌شودcoriander يا cilantro. شنبليله می‌شود fenugreek. برايشان از اهميت لوبيا قرمز گفتم و ليمو عمانی. و اين‌که بهترين قرمه‌سبزی به نظر من آن است که با گوشت بره درست شود، هرچند بعضی با مرغ درست می‌کنند. بابک می‌گفت که رستورانی در تهران قرمه‌سبزی گياه‌خواری دارد. من هم گفتم که يک‌بار برای يکی از دوستانم قرمه‌سبزی بدون گوشت (با جايگزينی سيب‌زمينی – به توصيه‌ی خودش) درست کردم و راستش خوب از آب درنيامد و از اين به بعد بنا ندارم چنين کاری بکنم (هرچند دارم فکر می‌کنم شايد با قارچ بد نشود). واقعآ لعابی که استخوان بره می‌اندازد را بعيد می‌دانم بشود با چيز ديگری جايگزين کرد.

به هر حال. حتمآ گزارش پيتزای قرمه سبزی، برنده‌ی مقام سوم در گروه «پيتزاهای سنتی» در «المپياد پيتزا» در ايتاليا را ديده‌ايد. دانشجويان من نديده‌بودند. برای همين بعد از اين‌که چند تا عکس قرمه‌سبزی «معمولی» نشانشان دادم، اين فيلم را برايشان گذاشتم. همه می‌خنديدند: به ترکيب قرمه‌سبزی و پيتزا، به هيجان آشپز:‌ «من عاشق قرمه‌سبزی هستم!»‌، و به اين‌که پيتزاپزی می‌تواند فرصتی باشد برای حمل پرچم و گوش‌دادن به سرود ملی. پاکيزگی پرچم و ميهن کجا و بوی پيتزا و قرمه‌سبزی؟

روز جهانی زبانِ مادری، پدری، و بی‌پدری

مارس 1, 2008

ديروز سر کلاس فارسی بخشی از پادکست بی‌بی‌سی روز بيست و يکم فوريه، دوم اسفند، را برای دانشجويانم پخش کردم. موضوعش «روز جهانی زبان مادری» بود. چهل و پنج ثانيه‌ی ابتدای پادکست را پخش کردم و گفتم: «خوب بگوييد ببينم چه شنيديد؟»

مجيب، پسر بلند قد خوش‌تيپ افغان که دانشجوی سال آخر ليسانس است، گفت «درباره‌ی روز جهانی زبان…» حرفش را قطع کردم و گفتم: «بله بله درست است ولی بگذار ببينم کس ديگری می‌داند؟». رويم را کردم به هارپريت، دانشجوی سيک اهل تگزاس که اخيرآ با يک دختر آمريکايی موبور ازدواج کرده: «هارپريت تو بگو. چه شنيدی؟ کلمه‌ای؟ جمله‌ای؟ اصطلاحی؟ چيزی؟»

هارپريت: «زبانِ رسمی؟»

«آفرين». روی تخته سفيد نوشتم «زبانِ رسمی». «ديگر چه؟»

هارپريت: «زبانِ محلی؟»

«بله خيلی خوب. ديگران بگويند. ديگر چه شنيديد؟»

آيدای، که قزاق است و لهجه‌اش به نظر من از همه بامزه‌تر، گفت «بيستم فوريه؟». روی تخته نوشتم. جيسون، کارمند وزارت خارجه، گفت «يونسکو» و «کردی». «آفرين ديگر به چه زبان‌هايی اشاره کرد؟» گفتند: بلوچی، ترکی. حميد، که ايرانی‌ست، گفت «زبان بومی». نوشتم. ويگنش، دانشجوی فوق ليسانس اديان، گفت «در خطر». نوشتم.

بيستم فوريه را به بيست و يکم فوريه تغيير دادم. «البته درستش بيست و يکم فوريه بود. خوب بيست و يکم فوريه چه روزی‌ست؟ اگر گفتيد؟»

سکوت.

«روز تولد من است.»

کمی خنده. تولدم را تبريک گفتند. لکشمی، برادر کوچکتر ويگنش که دانشجوی دکترای اديان است و درباره‌ی تصوف و هندويسم تحقيق می‌کند، گفت: «اه تولد من هفدهم فوريه است.»

«مبارک باشد. خوب، به‌جز تولد من، بيست و يکم فوريه چه روزی‌ست؟ همان که مجيب گفت، روز جهانی زبان چه؟» آيدای گفت «زبانِ مادری؟». «خوب زبان مادری يعنی چه؟ آيدای زبانِ مادری تو چيه؟»

آيدای:‌ «مادر من با من روسی صحبت می‌کرد. ولی زبان قزاقستان قزاق است. نمی‌دانم زبان مادری من قزاق است يا روسی؟»

چند تا خط بين کلمه‌هايی که روی تخته نوشته‌بودم کشيدم. «خوب برای چه يونسکو بيست و يکم فوريه را به‌عنوان روز جهانی زبان مادری تعيين کرده ا‌ست؟»

ديگر ارتباطش واضح بود. چند نفر به همراه هم توضيح دادند که بعضی زبان‌های محلی به علت تسلط زبان‌های رسمی/ملی درخطر نابودی هستند و يونسکو می‌خواهد نجاتشان دهد. چند تا مثال زدند. زبان‌های بومی آمريکايی. بعضی زبان‌ها در پاکستان. ويگنش گفت‌ «به‌نظر من اين‌کار هيچ فايده‌ای ندارد».

ازشان خواستم چند دقيقه در گروه‌های دونفره با هم صحبت کنند و از يکديگر درباره‌ی زبان‌های «مادريشان» سؤال کنند. ديگر چه زبان‌هايی بلديد؟ درباره‌ی زبان مادريتان چه احساسی داريد؟‌ آيا وقتی زبان مادريتان را می‌شنويد قلبتان تاپ تاپ می‌کند؟ (آيدای خنديد و تکرار کرد «تاپ تاپ»)

طبعآ هيچ‌يک از دانشجوهای من رابطه‌ی ساده‌ای با زبان‌هايی که بلدند ندارند. لکشمی و ويگنش برادر هستند. ويگنش در هند به دنيا آمده و مالايالام بلد است. لکشمی در آمريکا به دنيا آمده و مالايالام بلد نيست. در دانشگاه سنسکريت و عربی و فارسی می‌خواند و هندی هم بلد است. مادر و پدرش بهش می‌گويند چرا مالايالام ياد نمی‌گيری؟ می‌گويد اين زبان‌های ديگر برايش اولويت بيشتری دارند.

آيدای قزاق و روسی بلد است. ولی روسی را بهتر صحبت می‌کند چون در خانواده‌اش هميشه روسی صحبت کرده. ازش می‌پرسم: «وقتی به دوستانت در قزاقستان ايميل می‌زنی به روسی می‌نويسی يا به قزاق؟». می‌گويد: «سعی می‌کنم به قزاق بنويسم چون اگر بخواهم در قزاقستان کار پيدا کنم الآن به زبان قزاق اهميت بيشتری می‌دهند».

حميد با پدرش فارسی صحبت می‌کند. با مادرش انگليسی حرف می‌زند و او جوابش را به فارسی می‌دهد. می‌گويد با خواهرش نمی‌تواند فارسی صحبت کند.

هلنا می‌گويد زبان مادريش انگليسی است ولی هيچ احساسی نسبت به آن ندارد، شايد چون انگليسی زبان جهانی شده است.

ازشان پرسيدم: «به نظر شما چرا می‌گويند زبان مادری؟ چرا نمی‌گويند زبان پدری؟ مگر پدر با بچه‌اش حرف نمی‌زند؟»

مجيب می‌گويد که جايی خوانده است که بچه از درون رحم مادرش صدای او را می‌شنود. اين است که از همان دوران جنينی با زبان مادرش آشناست (بالا را ببينيد چند تا از زبان‌های «مادر» همان زبان «مادری» هستند). ويگنش می‌گويد زبان مادری به «ميهن» مرتبط است. چون ميهن در خيلی از کشورها به مادر تشبيه می‌شود.

به خودم گفتم آخ جون. نقد ايدئولوژی.

افسانه نجم‌آبادی در بخشی از کتاب زنان سيبيل‌دار و مردان بدون ريش بحثی نشانه‌شناختی دارد درباره‌ی گفتار ملی‌گرايانه‌ی ايرانی در اوائل قرن بيستم، و به‌خصوص درباره‌ی بارهای جنسيتی اين نشانه‌ها. مثلآ، در گفتار ملی‌گرايانه، ميهن همواره مادر است: گاهی پيرزنی فرتوت که قدرت‌های خارجی تهديدش می‌کنند. گاهی زنی جوان و زيبا که پسران برومند کشور را در آغوش خود می‌پروراند. مردان ميهن بايد از ميهن، که مادر و بنابراين ناموسشان است، دفاع کنند. رضا خان يکی از اين مردان است: در کاريکاتوری که در يکی از روزنامه‌های آن دوره چاپ شده بود، ايران خانوم، که پيرزنی قوزی‌ست، از رضاخان، که مردی تنومند و قدبلند است، می‌خواهد که او را در آغوش گيرد تا اين‌که دوباره به زنی جوان و باطراوت تبديلش کند. او شوهر ميهن است و پدر ملت. ميهن به اين ترتيب مثل زن، مثل مادر، منفعل است. مرد/پدر/پادشاه قدرت فعالی است که از او، از جسمش و شرفش، دفاع می‌کند.

بعضی از اين حرف‌ها را در کلاس می‌گفتم. بعضی در فکرم می‌گذشت. مفهوم «زبان مادری» تا حد زيادی مثل مفهوم مام ميهن سمبوليسم جنسيتی گفتار ملی‌گرايانه را تکرار می‌کند (مادر خاک است و زبان. پدر دولت است و قانون. مادر می‌پروراند. پدر ادب می‌کند. مادر مهر می‌ورزد. پدر تحکم می‌کند). ولی به‌جز اين، با خانوادگی‌کردن بتِ «زبان»، آن‌را وارد بازی‌های سياست هويتی می‌کنيم: من کيستم؟ ايرانيم. مرزهايم اين‌جاست. دولتم اين است. زبانم فارسی‌ست. ولی آخر آن‌هايی که نزديک مرز زندگی می‌کنند بلوچ و ترک و عرب و ترکمن و کرد هستند (يک خانم کرد توی پادکست بی‌بی‌سی می‌گويد: زبان من، بعد از روح من و جسم من، سومين چيزی‌ست که با خودم حمل می‌کنم). پس شايد آن‌ها هم بايد زبانشان را با يک مرز و يک دولت پيوند بزنند (پادکست بی‌بی‌سی کمی آهنگ جدايی‌طلبانه داشت. جالب است که بی‌بی‌سی انگليسی، تا جايی که من ديدم، برايش اصلآ اهميتی نداشت که بيست و يکم فوريه روز جهانی زبان مادری‌ست. مگر بريتانيا، آمريکا، فرانسه، آلمان، زبان‌های «مادری» در خطر انقراض ندارند؟). گفتار و سمبوليسم ملی‌گرايانه همواره هسته‌ی جدايی‌طلبی را در بطن خودش می‌پروراند. من فارسی صحبت می‌کنم، و انگليسی و کمی عربی نيز. ولی چرا بايد اين‌چيزها توصيف‌کننده‌ی من باشند؟ دوست دارم اردو/هندی هم ياد بگيرم. و فرانسوی. و چينی (اين‌يکی برای پوززنی پسرم که در مهدکودک دارد چينی ياد می‌گيرد و اخيرآ به من ياد داده که «چينگ‌وا» يعنی قورباغه). و پرتغالی و روسی و ترکی. ولی هيچ‌کدامشان هويت من نيستند. يا اين‌که همه‌شان هستند. من اصلآ هويت ندارم. آنارشی آقاجان.

درباره‌ی رضاخان که صحبت می‌کرديم، روی تخته نوشتم:

«پدر ملت ايران اگر اين بی‌پدر است — به چنين ملت و گور پدرش بايد ريد»

توضيح دادم که شعر از ميرزاده عشقی‌ست، که در جنگ جهانی اول به نفع عثمانی‌ها جنگيد و در سی و يک‌سالگی با گلوله کشتندش (لابد که حرف زيادی نزند). ازشان پرسيدم که شعر را متوجه می‌شوند؟ «بی‌پدر» را همه فهميدند و خنديدند. «گور» را از قبل بلد بودند.

«بچه‌ها می‌دانيد ريدن يعنی چه؟ حميد تو می‌دانی؟»

حميد کمی من و من کرد. دست‌هايش را تکان داد. ساکت شد. دور و برش را نگاه کرد. دوباره کمی من و من کرد. دنبال ترجمه‌ی مناسب می‌گشت.

«it basically means to shit on»

در مرگ و شهرت

ژانویه 21, 2008

از سری تأملات فرهنگی-اجتماعی-اگزيستانسياليستی فرزند پنج‌ساله‌ام:

سر شام، به دليلی که يادم نيست، صحبت از مرگ شد.

من: می‌دونی وقتی آدم می‌ميره چی می‌شه؟

فرزند: آره، قلبش ديگه نمی‌زنه.

من: خوب بعدش چی می‌شه؟

فرزند: ديگه نفس نمی‌کشه.

من: خوب بعدش چی می‌شه؟

فرزند: بعدش يک چاله می‌کنن و می‌ذارنش تو و روش خاک می‌ريزن.

من: خوب بعدش چی می‌شه؟

فرزند: بعدش استخون‌هاش کنده می‌شن.

من: خوب بعدش چی می‌شه؟ می‌ره پيش خدا؟ [می‌خواستم ببينم می‌داند که پدر همسر سابقم، پدربزرگش، که تابستان «رفت پيش خدا» مشمول توصيفات فوق می‌شود يا نه]

فرزند:  آره. بعد يکی می‌ره توی شهر نگاه می‌کنه، هر کس که مرده باشه، می‌گه که بذارنش توی چاله. بعد توی روزنامه اسمش رو می‌نويسه. بعد اون که مرده معروف می‌شه.

من: [با خنده] اين رو از کجا آوردی؟

فرزند: خودم فکر کردم!

من: از کجا فکر کردی که اسم مرده رو توی روزنامه می‌نويسن و معروف می‌شه؟

فرزند: خودم فکر کردم!

من: تا حالا کی رو ديدی که مرد و اسمش رو توی روزنامه نوشتن و معروف شد؟

فرزند: مارتين لوتر کينگ اين‌طوری شد.

dialogic imagination

ژانویه 15, 2008

از علائم فرهيختگی فرزند نابغه‌ام:

سه سالگی. قبل از ناهار. خانه‌ی يکی از دوستان. اشاره می‌کند به کتابی در طبقه‌ی بالای جاکتابی دوستم، و با کمال اعتماد به نفس (و البته به درستی) می‌گويد:

– Oh I see you have Bakhtin

مودولاسيون

ژانویه 10, 2008

از سری تأملات فلسفی، تاريخی، و فرهنگی فرزند چهار-پنج‌ساله‌ام:

– وقتی يه آدم حموم‌نکرده صدای ضبط ماشينش رو بلند می‌کنه، تبديل می‌شه به آلودگی صوتی.

– چی تبديل می‌شه به آلودگی صوتی؟

– کثيفی بدن مرده.

awkward

ژانویه 9, 2008

آريان‌پور را که نگاه می‌کنم می‌بينم برای awkward نوشته «خامكار، زشت ، بي لطافت ، ناشي ، سرهم بند، غير استادانه».

ولی احساس awkwardی هيچ‌کدام از اين‌ها نيست. awkwardی حس خجالت و ناميزانی نشستن توی جلسه‌ی خواستگاری‌ست. يا مثلآ حسی که موقع صحبت کردن با يک استاد غيرجذاب که طبق همه‌ی شواهد دارد باهات لاس می‌زند بهت دست می‌دهد. به فارسی هم می‌شود awkward بود و احساس awkwardی کرد، ولی شايد با يک کلمه نشود بيانش کرد. خودم اگر قرار بود برايش معادل بگيرم می‌گفتم کج‌بودگی. يا يک چنين چيزی. الآن يکی گفت معذب. آن هم خوب است.

توی شهر ما مردم برای برخورد با حس awkwardی استراتژيهای مختلفی به‌کار می‌برند. يکيش لبخند زدن است. لبخند انواع مختلفی دارد:

1- وقتی در يک روز مطبوع بهاری همراه با يک بچه‌ی خوشگل دو ساله به يک خانم مسن می‌رسی، يک نوع لبخند می‌بينی.

2- وقتی وارد مغازه می‌شوی و يک آقا با موهای سيخ‌سيخی ازت می‌پرسد «چه‌طور می‌تونم کمکتون کنم؟»‌ (در واقع: چطور می‌تونم مغازه‌ی خودم رو در سبک‌نمودن جيب شما ياری دهم)، يک نوع لبخند می‌بينی.

3- وقتی آقای ايتاليايی-آمريکايی افسر گمرک در گوشه‌ای از فرودگاه دانه دانه‌ لباس زيرهايت را از توی چمدان درمی‌آورد و می‌گذارد کنار، عکس‌هايی که در يک کشور عربی گرفته‌ای را روی کامپيوترش کپی می‌کند (وگرنه نيم ساعت با يک دوربين و يک درايو يو‌اس‌بی‌ در يک اتاق چه‌ کار ديگری می‌شود کرد؟)، و حين مرور يادداشت‌هايت در يکی از کتاب‌هايی که در چمدان داری ازت می‌پرسد «تا حالا کتاب هم نوشته‌ای؟»، يک نوع لبخند می‌بينی (و اگر مثل من باشی شايد با لبخندی پاسخ بدهی که البته اين لبخند با آن لبخند هم فرق می‌کند).

4- وقتی مجبوری در راه مستراح چند ثانيه روبه‌روی يکی از همکارانت، که نه زياد می‌شناسيش و نه علاقه‌ی خاصی به شناختنش داری، بايستی، يک نوع لبخند می‌زنی و دريافت می‌کنی. اين نوع آخر لبخند را من لبخند awkward‌ می‌نامم. اين لبخند گاهی از نظر ظاهری هم با لبخندهای ديگر تفاوت می‌کند – کمی زورکی‌ست، و نشانه‌اش هم اين است که لبها کمی بيش از حد معمول بريکديگر فشرده می‌شوند، طوری که انگار می‌خواهی نوک دماغت را به چانه‌ات برسانی. طبق يکی از تئوريهای من، کارکرد لبخند awkward تا حدی معادل لفظ «خسته نباشيد» در اداره‌های ايران است. نوعی تاکتيک برای گذشتن از شرايط نه‌چندان راحت يا مطلوب. از کنار همکارت رد می‌شوی، حرفی نداری، ولی همين‌جوری هم که نمی‌شود بی‌‌اعتنا از کنارش رد بشوی. نمی‌شود هم که بايستی و نيم ساعت گپ بزنی (مگر اين‌که بشود، که در اين صورت بحث از حوصله‌ی اين مقاله خارج است). پس می‌گويی «خسته نباشيد».

بله. حس جالبی‌ست اين حس awkwardی. من ديشب تا حالا سه بار تجربه‌اش کرده‌ام – هربار به طرزی متفاوت، و تصميم گرفتم از اين به بعد بيشتر دقت کنم به پارامترهای اين شرايط. خيلی کيف دارد جان شما. حالا شايد دفعه‌ی بعد بيشتر توضيح بدهم.