Archive for the ‘موسيقی’ Category

خوشبختی و نقد بورژوايی فرهنگ

فوریه 26, 2008

من توی دانشگاهم کمک مدرس فارسی سال دوم هستم. روزهای دوشنبه و چهارشنبه و جمعه، استادِ درس با دانشجوها کار می‌کند. الآن دارند قسمتی از قصه‌ی رستم و اسفنديار شاهنماه را می‌خوانند. قبلش کمی سعدی و ايرج ميرزا خوانده‌بودند و بعدآ هم قرار است مولانا و حافظ و هدايت و پروين اعتصامی بخوانند. روزهای سه‌شنبه و پنج‌شنبه، من بهشان درس می‌دهم – روزی يک ساعت. تقريبآ تمام يک ساعت را فارسی صحبت می‌کنيم، به جز شايد جمله‌ای اين‌جا يا آن‌جا برای توضيح مطلبی که جور ديگری نمی‌شود بيان کرد. دانشجوهايم آمريکايی و هندی و پاکستانی و افغان و ايرانی و قزاق هستند. چندتايشان دانشجوی ليسانس هستند، و بقيه فوق ليسانس و دکترا. به دلايل مختلف فارسی می‌خوانند: يکی که مهندس ايرانی‌ست می‌خواهد کلآ زبان «مادری‌اش» را بهتر صحبت کند و خواندن و نوشتن بياموزد. ايرانی ديگر می‌خواهد دکترای تاريخ بگيرد و راجع به تاريخ معاصر ايران کار کند. ديگری هندی‌ست و دانشجوی دکتراست و درباره‌ی روابط تاريخی متفکران هندو و مسلمان تحقيق می‌کند و می‌خواهد به حوزه‌ی علميه‌ی قم برود و بتواند مطالب فقهی و فلسفی را به فارسی و عربی بخواند و درباره‌شان بحث کند. يکی ديگر قزاق است و دانشجوی فوق ليسانس مطالعات آسيای مرکزی‌ست و می‌خواهد به تدريج مطالب دری و تاجيکی بخواند. ديگری آمريکايی‌ست و فوق ليسانسش به زودی تمام می‌شود و وزارت خارجه‌ی آمريکا بهش پيشنهاد کار داده و لابد می‌خواهد مشاور سياست خارجی درباره‌ی مسائل مربوط به ايران شود و من به او هم، حتی، لبخند می‌زنم.

يکی دو تا کتاب هست که مثلآ قرار است استفاده کنيم، هرچند من کلآ مخالف کتاب ثابت برای تدريس هستم. برای همين از پادکست‌های بی‌بی‌سی و راديو زمانه استفاده می‌کنم، و گزارش‌های تلويزيونی ايرانی که در يوتيوب پيدا می‌کنم، و کليپهای موسيقی، و مطالب وبلاگی، و شعر، و مطالبی که از روزنامه‌های ايرانی گير می‌آورم، و انيميشن‌های پليس ايران برای آموزش رانندگی. و البته بيش از هرچيز از صدا و زبان و بدن خودم! يک صفحه‌ی پلاسمايی بزرگ توی کلاسم دارم و اتصال پرسرعت به اينترنت که خيلی به‌کارم می‌آيد.

سه‌شنبه که سر کلاس رفتم کارمند وزارت خارجه بهم گفت: «شما امروز خوش‌لباس شده‌ايد.»

– «ممنونم جيسون [نامها مستعار هستند]. يعنی روزهای ديگر بدلباس هستم؟»

بعد روی تخته نوشتم «خوشبختی» و ازشان خواستم توضيح بدهند که به‌نظرشان اين کلمه يعنی چه. هرچه می‌گفتند روی تخته می‌نوشتم. اول فکر می‌کردند «بخت» همان «شانس» است و خوشبخت همان خوش‌شانس. بعد به آيدای گفتم خوب بگو ببينم تو خوشبختی؟ گفت بله. پرسيدم چرا؟ آن‌وقت توضيح داد که، مثلآ، دانشگاه خوبی می‌روم، پدر و مادرم سالم‌اند. دوستانم را دوست دارم. جوان‌ام.

و قس علی هذا با بقيه.

کمی آن‌وقت راجع به «ذهنی» و «عينی» و «مادی» و «معنوی» حرف زديم، و می‌خواستم اين چيزها را به خوشبختی ربط بدهند.

بعد بهشان متن يک شعر را دادم:

خوشبختی يعنی يک مرد خيکی
حساب بانکی، ماشين مشکی
ازدواج شکل يک زن چاق است
دست‌پخت عالی، جهيزيه کامل

خانواده يعنی چند تا بچه لوس
آخر هفته جاده چالوس
عشق يعنی دختر شريک بابا
عروسی که کردی بيا سهمت را بردار

اين است معنی روزمرگی
گم شديم توی پيچ و خم زندگی

موفقيت يعنی قبولی توی کنکور
رفتن به کانادا با رشوه و پول
معروفيت يعنی يک عکس و امضا
از مهران مديری، رضای گلزار

اخبار يعنی نشريه زرد
شادمهر فرار کرد، هديه شوهر کرد
پول يعنی فلسفه وجودی
اگر داری هستی، نداری هيچ‌وقت نبودی

اين است معنی روزمرگی
گم شديم توی پيچ و خم زندگی

تفريح يعنی سريال بی‌مزه
فوتبال ديمی، ساندويچ بدمزه
ای داد از روزمرگی

مشغوليت يعنی ماشين‌سواری
شهرک به بالا، جردن به پايين
گم شديم توی پيچ و خم زندگی

شخصيت يعنی گوشی موبايلت
آدرس خانه‌ات يا مارک روی شلوارت
خوشبختی يعنی يک مرد خيکی
اين است معنی روزمرگی

ازشان خواستم که چند دقيقه متن را بخوانند و بعد دوباره درباره‌اش صحبت کرديم. آيدای فکر می‌کرد شعر يک ربطی به «مرگ» دارد (روزمرگی). «آفرين آيدای! البته که دارد. روزمرگی و روز-مرگی». يکی پرسيد مهران مديری يعنی چه. نشريه‌ی زرد را همه می‌شناختند – برد پيت و آنجلينا جولی پای ثابت ورژن آمريکايی‌اش هستند. بابک همان اول گفت: «اين شعر نقد زندگی روزمره ايرانی‌ست». برايشان توضيح دادم که «ديم» نوعی سيستم آبياری‌ست، کنکور درواقع کلمه‌ای فرانسوی‌ست، و جردن و شهرک مناطق «باکلاس» در تهران هستند.

بعد اين را نشانشان دادم.

تمام که شد باز هم کمی راجع به شعر و خوشبختی و کيوسک صحبت کرديم.

دقيقه‌ی آخر کلاس، قبل از اين‌که زنگ ساعت بزرگ کليسای آن‌ور خيابان به صدا دربيايد، ديدم نمی‌توانم نقد ايدئولوژيک نکنم. اين‌جا ديگر به انگليسی: ولی بچه‌ها، اين نقد به نظرتون چه جور نقديه به جز نوعی چس‌ناله‌ی بورژوايی که «چرا من حوصله‌ام سر رفته؟». خداوکيلی، غير از «پول يعنی فلسفه وجودی – اگر داری هستی، نداری هيچ‌وقت نبودی» که می‌توانست از زبان حضرت مارکس بيان شود، و مثلآ قسمت آخر که درباره‌ی مارک روی شلوار و گوشی موبايل است، بقيه‌ی شعر چيست به‌جز چس‌ناله‌های بورژوايی؟ اگر به جای مرد خيکی مرد شش‌بسته‌ای بود و به جای ماشين‌سواری جردن به پايين پاراگلايدر و بانجی جامپينگ بود ديگر «روزمرگی» روزمرگی نبود؟

يا اصلآ برای غير بورژوا «روزمرگی» معنی دارد؟

Advertisements

عروس بلا طرحة

ژانویه 22, 2008

از دام، بهترين گروه هيپ‌هاپ فلسطينی.

متنش اين‌جاست: (عربیانگليسیعبری)

فيلم و موسيقی را از اين‌جا داونلود کنيد.

بعد هم اين يکی رو ببينيد:

أنا سحرتك، يا P2POCD

ژانویه 16, 2008

من در موردِ موسيقی کمی اختلال وسواسی-جبری دارم. خوشبختانه اين مساله از اول با فن‌آوری اشتراک فايل همتابه‌همتا عجين بوده. يعنی قبل از هبه، او‌ج نداشتم و اگر هم يک‌وقت به‌دليل اوج به يک آهنگی گير بدهم و نتوانم اين مشکل را از طرق متعارف هبه کنم، بی‌خيال می‌شوم. يعنی خلاصه جيبم از اين جهت تهديد نمی‌شود.

نکته‌ی دوم اين‌که من اصلآ آدم موسيقی‌شناسی نيستم. بنابراين شما حساب کنيد که من هرچيزی که بشنوم، هرقدر هم که معروف باشد، چه بسا بار اولم باشد که می‌شنومش.

مثال بزنم خدمتتان. آخر فيلم Divine Intervention، ناتاشا اطلس آهنگ i put a spell on you را، که اصلش مال اسکريمن جی هاکنز است، نصف انگليسی و نصف عربی می‌خواند. فوجدت نفسي في حالة حب شديد بعد استماعها. يعني کآنني سمعت وعشقت. بنابراين بيت‌تورنت را باز کردم و همه‌ی آهنگ‌های اطلس را دانلود کردم. حالا بيشترش چرند است ها. ولی خوب ديگر وسواس است. حالا مجبورم همه‌اش روی وين‌امپ از آهنگ‌های الکی‌اش بپرم چون حوصله ندارم ليستِ بازی درست کنم.

بعدآ ورژن خيلی قديمی‌تر همين آواز را که نينا سيمون خوانده بود شنيدم (اين و اين را هم ملاحظه کنيد). و خوب طبيعتآ هبه را بازکردم و يک و نيم گيگ آهنگ نينا سيمون دانلود نمودم. بعد همان‌روز يک چيزی شنيدم و چون توی حس آهنگ‌های دهه سی و چهل بودم زدم يک و نيم گيگ هم بيلی هاليدی دانلود کردم.

بعد يک روز ديگر قبل از همه‌ی اين‌ها جايی آهنگ يوروچايلد مسيو اتک را شنيدم (توی يوتيوب نيست يا تگ درست و حسابی ندارد) و خوب طبعآ هبه را باز کردم و همه‌ی آهنگ‌های مسيو اتک را دريافت کردم (اگر اين‌کار را نکرده بودم شما بفرماييد اين يا اين يا مثلآ اين را از کجا بايد پيدا می‌کردم؟).

بعد يک روزی فهميدم که مسيواتک قبلآ يک ارتباط‌هايی با تريکی داشته و شايد هنوز هم دارد. الآن همه‌ی آهنگ‌های تريکی را روی هاردم دارم.

بيورک هم همين‌طوری شد. و پاريس کامبو. و متريک. و لئونارد کوهن (البته بعد از اين‌که با اين مساله که کوهن چند روزی در جنگ 1973 با آريل شارون همرزم بوده کنار آمدم).

حالا چند روز پيش يک چيز جديدی پيدا کردم که بهش گير بدهم. اسمش رجينا اسپکتور است و الآن جای شما خالی تمام آهنگ‌هايش توی هاردديسک من جاخوش کرده.