Archive for فوریه 2008

بزرگان ادب

فوریه 28, 2008

از سری گفت‌وگوهای من و پسر پنج‌ساله‌ام درباره‌ی فرهنگ و ادب:

– ما هم توی خونه سی‌دی شعر داريم.

– جدی؟‌ مثلا چی؟

– حافظ. مولوی. و مار آوازخون.

Advertisements

خشم آن مرد نگهبان پارانويد که قرصهای زرد در دست داشت و لاکان را دوست می‌داشت

فوریه 27, 2008

يک دوست قبطی دارم که راجع به معجزه در ميان قبطيان قاهره تحقيق می‌کند. با هم هفته‌ای دو سه بار می‌رويم ورزشگاه. او روی دستگاه ايلپتيکال می‌دود و من پارو می‌زنم. آدم عجيب و غريب و دوست‌ داشتنی‌ايست. هم خودش و هم همسرش. هر دو گياه‌خوارند (دوستم در مدت روزه‌داری که به عيد ميلاد مسيح – هفتم ژانويه – ختم می‌شود ويگن بود. من هرکاری بتوانم بکنم بعيد می‌دانم بتوانم هيچ‌وقت ويگن باشم). می‌گويد قبطی‌های ديگر هميشه به‌خاطر ريشش به او گير می‌دهند و فکر می‌کنند که يهودی يا مسلمان است. فکر می‌کنم اولين بار آهنگ‌های باب مارلی را در ماشين او شنيدم. اسپانيولی صحبت می‌کند (برای فوق ليسانسش درباره‌ی زاپاتيستاها تحقيق کرده بود) و با هم گاهی تمرين عربی می‌کنيم. مثلآ يک روز که رفته بوديم ورزشگاه، کارم که تمام شد آمدم دم دستگاه ايلپتيکالش و پرسيدم: «خلصت؟». با خنده برايم توضيح داد که بچه‌های مصری وقتی از ريدن فارغ می‌شوند مادرانشان را صدا می‌زنند و می‌گويند «خلصت!».

داشتيم راجع به يکی از فصل‌های تزش صحبت می‌کرديم، درباره‌ی معجزه و عليت. می‌گفت دارد کمی با افکار هيوم ور می‌رود. گفتم شايد خوب باشد کمی غزالی بخوانی، آن‌جا که در تهافت الفلاسفة درباره‌ی عليت و معجزه صحبت می‌کند، چون بعضی افکارش خيلی شبيه هيوم هستند (هرچند نتيجه‌ای که درباره‌ی معجزه می‌گيرد کاملآ مخالف هيوم است) و حتی بعضی می‌گويند که رابطه‌ی مستقيمی بين آراء غزالی و هيوم وجود دارد. گفت شايد اين‌کار را بکند، هرچند کلآ از فلسفه چيز زيادی سرش نمی‌شود. قرار شد برويم دفترم که کپی فصل مربوطه را بدهم بهش. (بعدآ فکر می‌کنم تنها جايی از مطلب را که خوانده بود آن‌جايش بود که غزالی می‌گويد اگر يک کتاب را در خانه‌ام بگذارم، چه تضمينی وجود دارد که تبديل به يک اسب نشود و خانه را با مدفوعش به گند نکشد؟)

ساختمان ما از پايان ساعت اداری تا نيمه‌شب نگهبان دارد. روزهای هفته، از ساعت پنج به بعد، معمولآ جيمی است، که قبلآ افسر پليس ارتش بوده و اگر درست به ياد بياورم خيلی وقت پيش به‌خاطر الکلی بودن يا مصرف مواد مخدر اخراج شده. بعدآ خودش را جمع و جور کرده و شده نگهبان دانشگاه. آدم بامزه و پرحرف و خل و چلی‌ست که از رمان‌های فانتزی و کشتی فول کنتاکت خوشش می‌آيد. من معمولآ وقتی می‌بينمش اگر سرش خلوت باشد گوشی موبايلم را در می‌آورم و شروع می‌کنم با خودم حرف زدن، که مجبور نباشم دو ساعت روی پا بايستم و به داستان‌های او گوش بدهم (وقتی شروع می‌کند به حرف زدن رويم نمی‌شود حرفش را قطع کنم و بگويم «برادر دمت گرم ولی من کار دارم»). گاهی اين‌طوری خودخواه می‌شوم، ولی خوب او هم بايد گاهی مراعات احوال ما را بکند. تا حالا چندين بار به مدت يک ساعت يا بيشتر از ماجراجويی‌های دوران جوانيش با مافيای ايتاليايی شهر گفته. از جيب‌بری دم رودخانه گرفته تا دعوا با رستوران‌داران چينی که با ماشين به قصد کشت دنبال گنگشان کرده بودند. هميشه از اين داستان‌ها شروع می‌کند و می‌گويد و می‌گويد تا برسد به گله از خودخواهی و حرامزادگی يکی از استادان روانشناس آمريکايی ساختمان که خيلی معروف است و فکر می‌کند از کون فيل افتاده، و از طرف ديگر مهربانی و افتادگی يکی از استادان روانشناس هندی همين ساختمان. «آخر بايد يک رابطه‌ای بين دانش و افتادگی باشد ديگر مگر نه؟». يک بار سر زندانيهای گوانتانمو باهاش حرفم شد و برای اين‌که بحث بالا نگيرد زود پريدم توی آسانسور. از آن موقع در مواقع لزوم از تکنيک تلفن استفاده می‌کنم.

نگهبان ديگر، که روزهای شنبه و يکشنبه کار می‌کند، يک خانم مسن خيلی مهربان سياه‌پوست است. هر وقت مرا می‌بيند از پسرم می‌پرسد، چون گاهی آن‌جا می‌برمش تا برای خودش صفحه‌های نقاشی پرينت کند. دخترش ظاهرآ طلاق گرفته و شوهر سابقش آدم بی‌مصرفی‌ست که زن و بچه را ول کرده و هزينه‌شان را هم نمی‌دهد. بزرگ کردن بچه هم تا حدودی افتاده گردن مادربزرگ. گفت‌وگوهای ما معمولآ محدود می‌شود به اظهار نظر راجع به وضع هوا و اين‌که پسرم چطور است و کی دوباره می‌آورمش. يک‌بار بايد برايش يک چيزی بپزم ببرم…

می‌رسيم به نگهبان سوم. شبهای شنبه و يکشنبه کار می‌کند، بعد از شيفت خانم سياه‌پوست. اسمش را نمی‌دانم ولی شايد به زودی ازش بپرسم،‌ چون آدم ديوانه و جالبی‌ست هرچند فکر می‌کنم هيچ‌کس درکش نمی‌کند. فکر می‌کنم چهل و خرده‌ای سالش باشد. سفيدپوست است با هيکل درشت و کمی سنگين و ناميزان (جيمی به نظرم بايد مرتب ورزش کند چون هيکل خوبی دارد، و خوب قبلآ هم ارتشی بوده و کلآ جمع و جورتر است). صدای زيری دارد و فکر می‌کنم توی اپرا می‌توانست کنترالتو باشد! از همه‌ی نگهبا‌ن‌ها در کارش جدی‌تر است، تا حدی که به نظرم آبسسيو می‌آيد. گاهی روی در ساختمان يک علامت نصب می‌کند که لطفآ محکم در را ببنديد و مطمئن شويد که پشت سرتان قفل شده است. اگر بگويم هر پانزده طبقه‌ی ساختمان را ساعتی يک‌بار چک می‌کند و تک تک درها را امتحان می‌کند اغراق نکرده‌ام. اسم مرا می‌داند و هروقت مرا می‌بيند می‌گويد: «فلانی بله؟». بعد که اسم و ساعت ورودم را می‌خواهم ثبت کنم می‌گويد «چهار و نيم خوب است قربان» (يا هر ساعتی که هست).

با دوست قبطيم وارد ساختمان شديم. يک‌شنبه عصر بود و شيفت نگهبان سوم. داشتم نامم را می‌نوشتم که نگهبان گفت: «شما انسان‌شناس هستيد مگر نه؟». سرم را به نشانه‌ی تاييد تکان دادم. يک بسته قرص زرد رنگ توی دستش بود و همين‌طور که روی صندليش لم داده‌بود، قرص‌ها را تکان می‌داد.

با صدای زير ولی قویش پرسيد: «ريشه‌ی خشم چيه؟».

نگاهی به دوستم کردم. «والا نمی‌دونم. اين سؤال رو بايد از روانشناس‌های ساختمون بپرسيد!».

نگهبان انگار که راضی نشده باشد ادامه داد: «چه‌جوريه که آدم می‌تونه کاملآ نرمال و آروم باشه ولی بعد يک دفعه خشم تمام وجودش رو بگيره؟ شما لاکان خونديد؟ می‌فهميد لاکان چی می‌گه؟ چون من احساس می‌کنم گاهی کاملآ غير قابل فهمه. می‌خوام بدونم دانشگاهيها هم براشون سخته فهميدن لاکان؟». (من هرگز لاکان نخوانده‌ام و نخواهم خواند و خيلی اگر حوصله کنم بروم سمت سايکوآناليز شايد روزی در آينده‌ی دور بروم ژيژک بخوانم)

گفتم: «نه من لاکان تا حالا نخوندم. برای ما هم راحت نيست فهميدنش. بعد هم فکر می‌کنم لاکان ديوانه بوده» (اين‌رو همين‌جوری گفتم چون يک لحظه به نظرم آمد از کسی شنيده بودم که لاکان ديوانه بوده و خوب گاهی هم حرف الکی و تاييدنشده می‌زنم).

«آهان. نمی‌دونم. اين حرف‌ها چيه که درباره‌ی بدن می‌زنه؟ می‌دونين؟ که بدن انگار خيلی مساله‌ی مهميه».

می‌دانستم که دوستم مثل من خنده‌اش را محکم کنترل کرده و منتظر است که وارد آسانسور شويم. به‌جای من گفت: «خوب با اجازه!».

بعدآ داشتم فکر می‌کردم که بايد يک‌بار بنشينم درست و حسابی با اين نگهبان حرف بزنم. البته اگر حوصله‌ی حرف‌زدن داشته باشد. چون برعکس جيمی فکر می‌کنم خيلی آدم پرحرفی نيست و اگر هم چيزی می‌گويد برای اين است که دارد سعی می‌کند مساله‌ای را حل کند و با تو در ميانش می‌گذارد تا ببيند چه می‌شود – ولی به همان راحتی هم حرفش را پس می‌گيرد و ادامه را موکول می‌کند به بعد – يا به هيچ‌وقت. ولی از طرفی هم کمی ازش می‌ترسم، جوری که از جيمی و خانم مهربان سياه‌پوست هرگز نمی‌ترسم. نمی‌دانم به‌خاطر صدايش است، يا به‌خاطر نگاهش، يا قرص‌های زردش، يا لاکان خواندنش.

خوشبختی و نقد بورژوايی فرهنگ

فوریه 26, 2008

من توی دانشگاهم کمک مدرس فارسی سال دوم هستم. روزهای دوشنبه و چهارشنبه و جمعه، استادِ درس با دانشجوها کار می‌کند. الآن دارند قسمتی از قصه‌ی رستم و اسفنديار شاهنماه را می‌خوانند. قبلش کمی سعدی و ايرج ميرزا خوانده‌بودند و بعدآ هم قرار است مولانا و حافظ و هدايت و پروين اعتصامی بخوانند. روزهای سه‌شنبه و پنج‌شنبه، من بهشان درس می‌دهم – روزی يک ساعت. تقريبآ تمام يک ساعت را فارسی صحبت می‌کنيم، به جز شايد جمله‌ای اين‌جا يا آن‌جا برای توضيح مطلبی که جور ديگری نمی‌شود بيان کرد. دانشجوهايم آمريکايی و هندی و پاکستانی و افغان و ايرانی و قزاق هستند. چندتايشان دانشجوی ليسانس هستند، و بقيه فوق ليسانس و دکترا. به دلايل مختلف فارسی می‌خوانند: يکی که مهندس ايرانی‌ست می‌خواهد کلآ زبان «مادری‌اش» را بهتر صحبت کند و خواندن و نوشتن بياموزد. ايرانی ديگر می‌خواهد دکترای تاريخ بگيرد و راجع به تاريخ معاصر ايران کار کند. ديگری هندی‌ست و دانشجوی دکتراست و درباره‌ی روابط تاريخی متفکران هندو و مسلمان تحقيق می‌کند و می‌خواهد به حوزه‌ی علميه‌ی قم برود و بتواند مطالب فقهی و فلسفی را به فارسی و عربی بخواند و درباره‌شان بحث کند. يکی ديگر قزاق است و دانشجوی فوق ليسانس مطالعات آسيای مرکزی‌ست و می‌خواهد به تدريج مطالب دری و تاجيکی بخواند. ديگری آمريکايی‌ست و فوق ليسانسش به زودی تمام می‌شود و وزارت خارجه‌ی آمريکا بهش پيشنهاد کار داده و لابد می‌خواهد مشاور سياست خارجی درباره‌ی مسائل مربوط به ايران شود و من به او هم، حتی، لبخند می‌زنم.

يکی دو تا کتاب هست که مثلآ قرار است استفاده کنيم، هرچند من کلآ مخالف کتاب ثابت برای تدريس هستم. برای همين از پادکست‌های بی‌بی‌سی و راديو زمانه استفاده می‌کنم، و گزارش‌های تلويزيونی ايرانی که در يوتيوب پيدا می‌کنم، و کليپهای موسيقی، و مطالب وبلاگی، و شعر، و مطالبی که از روزنامه‌های ايرانی گير می‌آورم، و انيميشن‌های پليس ايران برای آموزش رانندگی. و البته بيش از هرچيز از صدا و زبان و بدن خودم! يک صفحه‌ی پلاسمايی بزرگ توی کلاسم دارم و اتصال پرسرعت به اينترنت که خيلی به‌کارم می‌آيد.

سه‌شنبه که سر کلاس رفتم کارمند وزارت خارجه بهم گفت: «شما امروز خوش‌لباس شده‌ايد.»

– «ممنونم جيسون [نامها مستعار هستند]. يعنی روزهای ديگر بدلباس هستم؟»

بعد روی تخته نوشتم «خوشبختی» و ازشان خواستم توضيح بدهند که به‌نظرشان اين کلمه يعنی چه. هرچه می‌گفتند روی تخته می‌نوشتم. اول فکر می‌کردند «بخت» همان «شانس» است و خوشبخت همان خوش‌شانس. بعد به آيدای گفتم خوب بگو ببينم تو خوشبختی؟ گفت بله. پرسيدم چرا؟ آن‌وقت توضيح داد که، مثلآ، دانشگاه خوبی می‌روم، پدر و مادرم سالم‌اند. دوستانم را دوست دارم. جوان‌ام.

و قس علی هذا با بقيه.

کمی آن‌وقت راجع به «ذهنی» و «عينی» و «مادی» و «معنوی» حرف زديم، و می‌خواستم اين چيزها را به خوشبختی ربط بدهند.

بعد بهشان متن يک شعر را دادم:

خوشبختی يعنی يک مرد خيکی
حساب بانکی، ماشين مشکی
ازدواج شکل يک زن چاق است
دست‌پخت عالی، جهيزيه کامل

خانواده يعنی چند تا بچه لوس
آخر هفته جاده چالوس
عشق يعنی دختر شريک بابا
عروسی که کردی بيا سهمت را بردار

اين است معنی روزمرگی
گم شديم توی پيچ و خم زندگی

موفقيت يعنی قبولی توی کنکور
رفتن به کانادا با رشوه و پول
معروفيت يعنی يک عکس و امضا
از مهران مديری، رضای گلزار

اخبار يعنی نشريه زرد
شادمهر فرار کرد، هديه شوهر کرد
پول يعنی فلسفه وجودی
اگر داری هستی، نداری هيچ‌وقت نبودی

اين است معنی روزمرگی
گم شديم توی پيچ و خم زندگی

تفريح يعنی سريال بی‌مزه
فوتبال ديمی، ساندويچ بدمزه
ای داد از روزمرگی

مشغوليت يعنی ماشين‌سواری
شهرک به بالا، جردن به پايين
گم شديم توی پيچ و خم زندگی

شخصيت يعنی گوشی موبايلت
آدرس خانه‌ات يا مارک روی شلوارت
خوشبختی يعنی يک مرد خيکی
اين است معنی روزمرگی

ازشان خواستم که چند دقيقه متن را بخوانند و بعد دوباره درباره‌اش صحبت کرديم. آيدای فکر می‌کرد شعر يک ربطی به «مرگ» دارد (روزمرگی). «آفرين آيدای! البته که دارد. روزمرگی و روز-مرگی». يکی پرسيد مهران مديری يعنی چه. نشريه‌ی زرد را همه می‌شناختند – برد پيت و آنجلينا جولی پای ثابت ورژن آمريکايی‌اش هستند. بابک همان اول گفت: «اين شعر نقد زندگی روزمره ايرانی‌ست». برايشان توضيح دادم که «ديم» نوعی سيستم آبياری‌ست، کنکور درواقع کلمه‌ای فرانسوی‌ست، و جردن و شهرک مناطق «باکلاس» در تهران هستند.

بعد اين را نشانشان دادم.

تمام که شد باز هم کمی راجع به شعر و خوشبختی و کيوسک صحبت کرديم.

دقيقه‌ی آخر کلاس، قبل از اين‌که زنگ ساعت بزرگ کليسای آن‌ور خيابان به صدا دربيايد، ديدم نمی‌توانم نقد ايدئولوژيک نکنم. اين‌جا ديگر به انگليسی: ولی بچه‌ها، اين نقد به نظرتون چه جور نقديه به جز نوعی چس‌ناله‌ی بورژوايی که «چرا من حوصله‌ام سر رفته؟». خداوکيلی، غير از «پول يعنی فلسفه وجودی – اگر داری هستی، نداری هيچ‌وقت نبودی» که می‌توانست از زبان حضرت مارکس بيان شود، و مثلآ قسمت آخر که درباره‌ی مارک روی شلوار و گوشی موبايل است، بقيه‌ی شعر چيست به‌جز چس‌ناله‌های بورژوايی؟ اگر به جای مرد خيکی مرد شش‌بسته‌ای بود و به جای ماشين‌سواری جردن به پايين پاراگلايدر و بانجی جامپينگ بود ديگر «روزمرگی» روزمرگی نبود؟

يا اصلآ برای غير بورژوا «روزمرگی» معنی دارد؟