ژانویه 10, 2008 با sofrehmahi
اين وبلاگ از اکتشافاتِ جديد من است. کمی عصبانیست، ولی موضوع جالبی انتخاب کرده. بيشتر بنويس برادر. بعد هم تصور من از سيمای مرد آنارشيست در جوانی معمولآ شامل کت و شلوار و کراوات نمیشود.
تيريپ آنارشيست بيشتر، از نظر من، چيزیست مثل اين يا اين، يا اگر خيلی اصرار بر خوشتيپی داريد، اين.
ارسال شده در آنارشی | ۱ دیدگاه »
ژانویه 10, 2008 با sofrehmahi
از سری تأملات فلسفی، تاريخی، و فرهنگی فرزند چهار-پنجسالهام:
- وقتی يه آدم حمومنکرده صدای ضبط ماشينش رو بلند میکنه، تبديل میشه به آلودگی صوتی.
- چی تبديل میشه به آلودگی صوتی؟
- کثيفی بدن مرده.
ارسال شده در هايپرتئوری | بیان دیدگاه »
ژانویه 9, 2008 با sofrehmahi
آريانپور را که نگاه میکنم میبينم برای awkward نوشته «خامكار، زشت ، بي لطافت ، ناشي ، سرهم بند، غير استادانه».
ولی احساس awkwardی هيچکدام از اينها نيست. awkwardی حس خجالت و ناميزانی نشستن توی جلسهی خواستگاریست. يا مثلآ حسی که موقع صحبت کردن با يک استاد غيرجذاب که طبق همهی شواهد دارد باهات لاس میزند بهت دست میدهد. به فارسی هم میشود awkward بود و احساس awkwardی کرد، ولی شايد با يک کلمه نشود بيانش کرد. خودم اگر قرار بود برايش معادل بگيرم میگفتم کجبودگی. يا يک چنين چيزی. الآن يکی گفت معذب. آن هم خوب است.
توی شهر ما مردم برای برخورد با حس awkwardی استراتژيهای مختلفی بهکار میبرند. يکيش لبخند زدن است. لبخند انواع مختلفی دارد:
1- وقتی در يک روز مطبوع بهاری همراه با يک بچهی خوشگل دو ساله به يک خانم مسن میرسی، يک نوع لبخند میبينی.
2- وقتی وارد مغازه میشوی و يک آقا با موهای سيخسيخی ازت میپرسد «چهطور میتونم کمکتون کنم؟» (در واقع: چطور میتونم مغازهی خودم رو در سبکنمودن جيب شما ياری دهم)، يک نوع لبخند میبينی.
3- وقتی آقای ايتاليايی-آمريکايی افسر گمرک در گوشهای از فرودگاه دانه دانه لباس زيرهايت را از توی چمدان درمیآورد و میگذارد کنار، عکسهايی که در يک کشور عربی گرفتهای را روی کامپيوترش کپی میکند (وگرنه نيم ساعت با يک دوربين و يک درايو يواسبی در يک اتاق چه کار ديگری میشود کرد؟)، و حين مرور يادداشتهايت در يکی از کتابهايی که در چمدان داری ازت میپرسد «تا حالا کتاب هم نوشتهای؟»، يک نوع لبخند میبينی (و اگر مثل من باشی شايد با لبخندی پاسخ بدهی که البته اين لبخند با آن لبخند هم فرق میکند).
4- وقتی مجبوری در راه مستراح چند ثانيه روبهروی يکی از همکارانت، که نه زياد میشناسيش و نه علاقهی خاصی به شناختنش داری، بايستی، يک نوع لبخند میزنی و دريافت میکنی. اين نوع آخر لبخند را من لبخند awkward مینامم. اين لبخند گاهی از نظر ظاهری هم با لبخندهای ديگر تفاوت میکند – کمی زورکیست، و نشانهاش هم اين است که لبها کمی بيش از حد معمول بريکديگر فشرده میشوند، طوری که انگار میخواهی نوک دماغت را به چانهات برسانی. طبق يکی از تئوريهای من، کارکرد لبخند awkward تا حدی معادل لفظ «خسته نباشيد» در ادارههای ايران است. نوعی تاکتيک برای گذشتن از شرايط نهچندان راحت يا مطلوب. از کنار همکارت رد میشوی، حرفی نداری، ولی همينجوری هم که نمیشود بیاعتنا از کنارش رد بشوی. نمیشود هم که بايستی و نيم ساعت گپ بزنی (مگر اينکه بشود، که در اين صورت بحث از حوصلهی اين مقاله خارج است). پس میگويی «خسته نباشيد».
بله. حس جالبیست اين حس awkwardی. من ديشب تا حالا سه بار تجربهاش کردهام – هربار به طرزی متفاوت، و تصميم گرفتم از اين به بعد بيشتر دقت کنم به پارامترهای اين شرايط. خيلی کيف دارد جان شما. حالا شايد دفعهی بعد بيشتر توضيح بدهم.
ارسال شده در هايپرتئوری | 4 دیدگاه »