يک دوست قبطی دارم که راجع به معجزه در ميان قبطيان قاهره تحقيق میکند. با هم هفتهای دو سه بار میرويم ورزشگاه. او روی دستگاه ايلپتيکال میدود و من پارو میزنم. آدم عجيب و غريب و دوست داشتنیايست. هم خودش و هم همسرش. هر دو گياهخوارند (دوستم در مدت روزهداری که به عيد ميلاد مسيح – هفتم ژانويه – ختم میشود ويگن بود. من هرکاری بتوانم بکنم بعيد میدانم بتوانم هيچوقت ويگن باشم). میگويد قبطیهای ديگر هميشه بهخاطر ريشش به او گير میدهند و فکر میکنند که يهودی يا مسلمان است. فکر میکنم اولين بار آهنگهای باب مارلی را در ماشين او شنيدم. اسپانيولی صحبت میکند (برای فوق ليسانسش دربارهی زاپاتيستاها تحقيق کرده بود) و با هم گاهی تمرين عربی میکنيم. مثلآ يک روز که رفته بوديم ورزشگاه، کارم که تمام شد آمدم دم دستگاه ايلپتيکالش و پرسيدم: «خلصت؟». با خنده برايم توضيح داد که بچههای مصری وقتی از ريدن فارغ میشوند مادرانشان را صدا میزنند و میگويند «خلصت!».
داشتيم راجع به يکی از فصلهای تزش صحبت میکرديم، دربارهی معجزه و عليت. میگفت دارد کمی با افکار هيوم ور میرود. گفتم شايد خوب باشد کمی غزالی بخوانی، آنجا که در تهافت الفلاسفة دربارهی عليت و معجزه صحبت میکند، چون بعضی افکارش خيلی شبيه هيوم هستند (هرچند نتيجهای که دربارهی معجزه میگيرد کاملآ مخالف هيوم است) و حتی بعضی میگويند که رابطهی مستقيمی بين آراء غزالی و هيوم وجود دارد. گفت شايد اينکار را بکند، هرچند کلآ از فلسفه چيز زيادی سرش نمیشود. قرار شد برويم دفترم که کپی فصل مربوطه را بدهم بهش. (بعدآ فکر میکنم تنها جايی از مطلب را که خوانده بود آنجايش بود که غزالی میگويد اگر يک کتاب را در خانهام بگذارم، چه تضمينی وجود دارد که تبديل به يک اسب نشود و خانه را با مدفوعش به گند نکشد؟)
…
ساختمان ما از پايان ساعت اداری تا نيمهشب نگهبان دارد. روزهای هفته، از ساعت پنج به بعد، معمولآ جيمی است، که قبلآ افسر پليس ارتش بوده و اگر درست به ياد بياورم خيلی وقت پيش بهخاطر الکلی بودن يا مصرف مواد مخدر اخراج شده. بعدآ خودش را جمع و جور کرده و شده نگهبان دانشگاه. آدم بامزه و پرحرف و خل و چلیست که از رمانهای فانتزی و کشتی فول کنتاکت خوشش میآيد. من معمولآ وقتی میبينمش اگر سرش خلوت باشد گوشی موبايلم را در میآورم و شروع میکنم با خودم حرف زدن، که مجبور نباشم دو ساعت روی پا بايستم و به داستانهای او گوش بدهم (وقتی شروع میکند به حرف زدن رويم نمیشود حرفش را قطع کنم و بگويم «برادر دمت گرم ولی من کار دارم»). گاهی اينطوری خودخواه میشوم، ولی خوب او هم بايد گاهی مراعات احوال ما را بکند. تا حالا چندين بار به مدت يک ساعت يا بيشتر از ماجراجويیهای دوران جوانيش با مافيای ايتاليايی شهر گفته. از جيببری دم رودخانه گرفته تا دعوا با رستورانداران چينی که با ماشين به قصد کشت دنبال گنگشان کرده بودند. هميشه از اين داستانها شروع میکند و میگويد و میگويد تا برسد به گله از خودخواهی و حرامزادگی يکی از استادان روانشناس آمريکايی ساختمان که خيلی معروف است و فکر میکند از کون فيل افتاده، و از طرف ديگر مهربانی و افتادگی يکی از استادان روانشناس هندی همين ساختمان. «آخر بايد يک رابطهای بين دانش و افتادگی باشد ديگر مگر نه؟». يک بار سر زندانيهای گوانتانمو باهاش حرفم شد و برای اينکه بحث بالا نگيرد زود پريدم توی آسانسور. از آن موقع در مواقع لزوم از تکنيک تلفن استفاده میکنم.
نگهبان ديگر، که روزهای شنبه و يکشنبه کار میکند، يک خانم مسن خيلی مهربان سياهپوست است. هر وقت مرا میبيند از پسرم میپرسد، چون گاهی آنجا میبرمش تا برای خودش صفحههای نقاشی پرينت کند. دخترش ظاهرآ طلاق گرفته و شوهر سابقش آدم بیمصرفیست که زن و بچه را ول کرده و هزينهشان را هم نمیدهد. بزرگ کردن بچه هم تا حدودی افتاده گردن مادربزرگ. گفتوگوهای ما معمولآ محدود میشود به اظهار نظر راجع به وضع هوا و اينکه پسرم چطور است و کی دوباره میآورمش. يکبار بايد برايش يک چيزی بپزم ببرم…
میرسيم به نگهبان سوم. شبهای شنبه و يکشنبه کار میکند، بعد از شيفت خانم سياهپوست. اسمش را نمیدانم ولی شايد به زودی ازش بپرسم، چون آدم ديوانه و جالبیست هرچند فکر میکنم هيچکس درکش نمیکند. فکر میکنم چهل و خردهای سالش باشد. سفيدپوست است با هيکل درشت و کمی سنگين و ناميزان (جيمی به نظرم بايد مرتب ورزش کند چون هيکل خوبی دارد، و خوب قبلآ هم ارتشی بوده و کلآ جمع و جورتر است). صدای زيری دارد و فکر میکنم توی اپرا میتوانست کنترالتو باشد! از همهی نگهبانها در کارش جدیتر است، تا حدی که به نظرم آبسسيو میآيد. گاهی روی در ساختمان يک علامت نصب میکند که لطفآ محکم در را ببنديد و مطمئن شويد که پشت سرتان قفل شده است. اگر بگويم هر پانزده طبقهی ساختمان را ساعتی يکبار چک میکند و تک تک درها را امتحان میکند اغراق نکردهام. اسم مرا میداند و هروقت مرا میبيند میگويد: «فلانی بله؟». بعد که اسم و ساعت ورودم را میخواهم ثبت کنم میگويد «چهار و نيم خوب است قربان» (يا هر ساعتی که هست).
…
با دوست قبطيم وارد ساختمان شديم. يکشنبه عصر بود و شيفت نگهبان سوم. داشتم نامم را مینوشتم که نگهبان گفت: «شما انسانشناس هستيد مگر نه؟». سرم را به نشانهی تاييد تکان دادم. يک بسته قرص زرد رنگ توی دستش بود و همينطور که روی صندليش لم دادهبود، قرصها را تکان میداد.
با صدای زير ولی قویش پرسيد: «ريشهی خشم چيه؟».
نگاهی به دوستم کردم. «والا نمیدونم. اين سؤال رو بايد از روانشناسهای ساختمون بپرسيد!».
نگهبان انگار که راضی نشده باشد ادامه داد: «چهجوريه که آدم میتونه کاملآ نرمال و آروم باشه ولی بعد يک دفعه خشم تمام وجودش رو بگيره؟ شما لاکان خونديد؟ میفهميد لاکان چی میگه؟ چون من احساس میکنم گاهی کاملآ غير قابل فهمه. میخوام بدونم دانشگاهيها هم براشون سخته فهميدن لاکان؟». (من هرگز لاکان نخواندهام و نخواهم خواند و خيلی اگر حوصله کنم بروم سمت سايکوآناليز شايد روزی در آيندهی دور بروم ژيژک بخوانم)
گفتم: «نه من لاکان تا حالا نخوندم. برای ما هم راحت نيست فهميدنش. بعد هم فکر میکنم لاکان ديوانه بوده» (اينرو همينجوری گفتم چون يک لحظه به نظرم آمد از کسی شنيده بودم که لاکان ديوانه بوده و خوب گاهی هم حرف الکی و تاييدنشده میزنم).
«آهان. نمیدونم. اين حرفها چيه که دربارهی بدن میزنه؟ میدونين؟ که بدن انگار خيلی مسالهی مهميه».
میدانستم که دوستم مثل من خندهاش را محکم کنترل کرده و منتظر است که وارد آسانسور شويم. بهجای من گفت: «خوب با اجازه!».
بعدآ داشتم فکر میکردم که بايد يکبار بنشينم درست و حسابی با اين نگهبان حرف بزنم. البته اگر حوصلهی حرفزدن داشته باشد. چون برعکس جيمی فکر میکنم خيلی آدم پرحرفی نيست و اگر هم چيزی میگويد برای اين است که دارد سعی میکند مسالهای را حل کند و با تو در ميانش میگذارد تا ببيند چه میشود – ولی به همان راحتی هم حرفش را پس میگيرد و ادامه را موکول میکند به بعد – يا به هيچوقت. ولی از طرفی هم کمی ازش میترسم، جوری که از جيمی و خانم مهربان سياهپوست هرگز نمیترسم. نمیدانم بهخاطر صدايش است، يا بهخاطر نگاهش، يا قرصهای زردش، يا لاکان خواندنش.
فوریه 27, 2008 در t 7:37 ق.ظ
چه باحال من نمی دونستم copt می شه قطبی…
اين ويگن هم توضيح می دادی که هنرمند برجسته کشورمان و آهنگ چرا نمی رقصی نيست. مردم از کجا بدونند که شما چه مد نظر داريد. يک معادل هم برايش پيدا می کردی خوب بود، من معادل مجنون و ديوانه را پيشنهاد می کنم. آدمی که بی خيال گوشت شه بعد تخم و مرغ و کره هم نخوره ديگه به جان شما آدم نيست!
همانطور که قبلاً خدمتتان گفتم از تمام اين کاراکتر ها جالب تر همون نگهبانه است. لطفاً شماره تلفن او را برای من بگيريد. در ضمن شما طی ساله های متمادی به طور سيستماتيک در معرض گفتمان های ديوانه سازی قرار گرفته ايد که با ديدن اولين نشانه های معمولاً استريوتيپيکال از ديوانگی کمی ترس برتان می دارد. آن لاکان هم ديوانه نبود. آن آلتوزر بود که ديوانه شد چون مريض لاکان بود و بعد زد دخل زن اش را در آورد!
فوریه 27, 2008 در t 7:41 ق.ظ
اين نگهبان منظورم همين نگهبان آخری بود!
فوریه 27, 2008 در t 9:57 ب.ظ
I strongly recommend that you keep a written record of some of the people that you meet or know. From your descriptions, these are some of the most fascinating and unique people I have ever heard/read about. Keeping such a written record of each ‘character’ might help you later on in writing a book. I know I will buy a copy of the novel, no matter what the subject matter, theme or plot, but for the shear joy of reading about such eccentric characters! The psychoanalysis reading night guard alone deserves a full novel