من توی دانشگاهم کمک مدرس فارسی سال دوم هستم. روزهای دوشنبه و چهارشنبه و جمعه، استادِ درس با دانشجوها کار میکند. الآن دارند قسمتی از قصهی رستم و اسفنديار شاهنماه را میخوانند. قبلش کمی سعدی و ايرج ميرزا خواندهبودند و بعدآ هم قرار است مولانا و حافظ و هدايت و پروين اعتصامی بخوانند. روزهای سهشنبه و پنجشنبه، من بهشان درس میدهم – روزی يک ساعت. تقريبآ تمام يک ساعت را فارسی صحبت میکنيم، به جز شايد جملهای اينجا يا آنجا برای توضيح مطلبی که جور ديگری نمیشود بيان کرد. دانشجوهايم آمريکايی و هندی و پاکستانی و افغان و ايرانی و قزاق هستند. چندتايشان دانشجوی ليسانس هستند، و بقيه فوق ليسانس و دکترا. به دلايل مختلف فارسی میخوانند: يکی که مهندس ايرانیست میخواهد کلآ زبان «مادریاش» را بهتر صحبت کند و خواندن و نوشتن بياموزد. ايرانی ديگر میخواهد دکترای تاريخ بگيرد و راجع به تاريخ معاصر ايران کار کند. ديگری هندیست و دانشجوی دکتراست و دربارهی روابط تاريخی متفکران هندو و مسلمان تحقيق میکند و میخواهد به حوزهی علميهی قم برود و بتواند مطالب فقهی و فلسفی را به فارسی و عربی بخواند و دربارهشان بحث کند. يکی ديگر قزاق است و دانشجوی فوق ليسانس مطالعات آسيای مرکزیست و میخواهد به تدريج مطالب دری و تاجيکی بخواند. ديگری آمريکايیست و فوق ليسانسش به زودی تمام میشود و وزارت خارجهی آمريکا بهش پيشنهاد کار داده و لابد میخواهد مشاور سياست خارجی دربارهی مسائل مربوط به ايران شود و من به او هم، حتی، لبخند میزنم.
يکی دو تا کتاب هست که مثلآ قرار است استفاده کنيم، هرچند من کلآ مخالف کتاب ثابت برای تدريس هستم. برای همين از پادکستهای بیبیسی و راديو زمانه استفاده میکنم، و گزارشهای تلويزيونی ايرانی که در يوتيوب پيدا میکنم، و کليپهای موسيقی، و مطالب وبلاگی، و شعر، و مطالبی که از روزنامههای ايرانی گير میآورم، و انيميشنهای پليس ايران برای آموزش رانندگی. و البته بيش از هرچيز از صدا و زبان و بدن خودم! يک صفحهی پلاسمايی بزرگ توی کلاسم دارم و اتصال پرسرعت به اينترنت که خيلی بهکارم میآيد.
سهشنبه که سر کلاس رفتم کارمند وزارت خارجه بهم گفت: «شما امروز خوشلباس شدهايد.»
- «ممنونم جيسون [نامها مستعار هستند]. يعنی روزهای ديگر بدلباس هستم؟»
بعد روی تخته نوشتم «خوشبختی» و ازشان خواستم توضيح بدهند که بهنظرشان اين کلمه يعنی چه. هرچه میگفتند روی تخته مینوشتم. اول فکر میکردند «بخت» همان «شانس» است و خوشبخت همان خوششانس. بعد به آيدای گفتم خوب بگو ببينم تو خوشبختی؟ گفت بله. پرسيدم چرا؟ آنوقت توضيح داد که، مثلآ، دانشگاه خوبی میروم، پدر و مادرم سالماند. دوستانم را دوست دارم. جوانام.
و قس علی هذا با بقيه.
کمی آنوقت راجع به «ذهنی» و «عينی» و «مادی» و «معنوی» حرف زديم، و میخواستم اين چيزها را به خوشبختی ربط بدهند.
بعد بهشان متن يک شعر را دادم:
خوشبختی يعنی يک مرد خيکی
حساب بانکی، ماشين مشکی
ازدواج شکل يک زن چاق است
دستپخت عالی، جهيزيه کامل
خانواده يعنی چند تا بچه لوس
آخر هفته جاده چالوس
عشق يعنی دختر شريک بابا
عروسی که کردی بيا سهمت را بردار
اين است معنی روزمرگی
گم شديم توی پيچ و خم زندگی
موفقيت يعنی قبولی توی کنکور
رفتن به کانادا با رشوه و پول
معروفيت يعنی يک عکس و امضا
از مهران مديری، رضای گلزار
اخبار يعنی نشريه زرد
شادمهر فرار کرد، هديه شوهر کرد
پول يعنی فلسفه وجودی
اگر داری هستی، نداری هيچوقت نبودی
اين است معنی روزمرگی
گم شديم توی پيچ و خم زندگی
تفريح يعنی سريال بیمزه
فوتبال ديمی، ساندويچ بدمزه
ای داد از روزمرگی
مشغوليت يعنی ماشينسواری
شهرک به بالا، جردن به پايين
گم شديم توی پيچ و خم زندگی
شخصيت يعنی گوشی موبايلت
آدرس خانهات يا مارک روی شلوارت
خوشبختی يعنی يک مرد خيکی
اين است معنی روزمرگی
ازشان خواستم که چند دقيقه متن را بخوانند و بعد دوباره دربارهاش صحبت کرديم. آيدای فکر میکرد شعر يک ربطی به «مرگ» دارد (روزمرگی). «آفرين آيدای! البته که دارد. روزمرگی و روز-مرگی». يکی پرسيد مهران مديری يعنی چه. نشريهی زرد را همه میشناختند – برد پيت و آنجلينا جولی پای ثابت ورژن آمريکايیاش هستند. بابک همان اول گفت: «اين شعر نقد زندگی روزمره ايرانیست». برايشان توضيح دادم که «ديم» نوعی سيستم آبياریست، کنکور درواقع کلمهای فرانسویست، و جردن و شهرک مناطق «باکلاس» در تهران هستند.
بعد اين را نشانشان دادم.
تمام که شد باز هم کمی راجع به شعر و خوشبختی و کيوسک صحبت کرديم.
دقيقهی آخر کلاس، قبل از اينکه زنگ ساعت بزرگ کليسای آنور خيابان به صدا دربيايد، ديدم نمیتوانم نقد ايدئولوژيک نکنم. اينجا ديگر به انگليسی: ولی بچهها، اين نقد به نظرتون چه جور نقديه به جز نوعی چسنالهی بورژوايی که «چرا من حوصلهام سر رفته؟». خداوکيلی، غير از «پول يعنی فلسفه وجودی – اگر داری هستی، نداری هيچوقت نبودی» که میتوانست از زبان حضرت مارکس بيان شود، و مثلآ قسمت آخر که دربارهی مارک روی شلوار و گوشی موبايل است، بقيهی شعر چيست بهجز چسنالههای بورژوايی؟ اگر به جای مرد خيکی مرد ششبستهای بود و به جای ماشينسواری جردن به پايين پاراگلايدر و بانجی جامپينگ بود ديگر «روزمرگی» روزمرگی نبود؟
يا اصلآ برای غير بورژوا «روزمرگی» معنی دارد؟
فوریه 26, 2008 در t 1:06 ب.ظ
آقا دم ات گرم که نقد ایدئولوژیک اش کردی. اما بورژوازی ای که مرکب از مجموع حاج آقاها و آقا مهندس های یک کشور باشه، خوب نقدفرهنگی بورژوایی اش هم کیوسک از آب در میاد.
اصولا بهتره بابت این مسئله مهم که ساختار عاطفی ما انقدر پیچیده شده که از روزمرگی و مارک رو شلوار و اینا شکایت کنیم ابراز شعف کنیم. همین صد سال پیش فقط ده درصد شهرنشین داشتیم. حالا ابراز شعف هم نخواستی نمی کنیم ، به جای اش به خودمان می خندیم.
فوریه 27, 2008 در t 12:20 ق.ظ
فايده گرايي بديل ندارد .
—–
سفره ماهی: يعنی چه آن وقت؟
فوریه 27, 2008 در t 6:57 ق.ظ
جالب بود. علاقمند دم همه وبلاگتون رو بخونم.
از خود بيگانگي بورژوايي شايد مهمتريم دليلي باشد كه آنها را بر ضد سيستم سرمايه داري مي شوراند و از آنان متحداني براي پرولتاريا مي سازد. دير يا زود اين مسير آگاهي طبقاتي طي خواهد شد و در اين راه بايد از كيوسك و امثال او تشكر كرد كه شايد ناخوداگاه به طي اين مسير كمك مي كنند.
به اين نكته توجه كنيد كه كيوسك و نامجو بين قشر دانشگاهي (از جمله خوابگاه خودم) بسيار محبوبند و اينكه موج چپ در حال بازگشت به دانشگاه هاست كه از دانشجويان دلزده از روزمزگي انباشته است.
فوریه 27, 2008 در t 7:26 ق.ظ
وای خدا مردم از خنده…
حالا اين کامنت بی ربط که تو گرفتی در مقابل کامنت های بی ربطی که آيدا می گيره هيچ اند. يکی از پست های معروف اش را نوشته بود که سر آخر تروريست های دم و دستگاه آنتاگونيست مرد را می بريدند و معلوم می شد فلان اش بزرگ است. طرف آمده زير اين نوشته است:
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی است
که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است
خلاصه يکی نيست به يارو بگه: عزيزم درد تو گلاب به روتون اسهال است!
جاويد شاه…اوه ببخشيد شيره تاج نداره، پاينده ايران!
فوریه 29, 2008 در t 9:14 ب.ظ
chand bari ke matalebe webloge shoma ro khoondam baram jaleb boode. age alan sibil khanoom .mano motaham nakonan ke commente bi mahal bizaram shans avordam.
tabagheye motevaset na sabr va hoseleye tarikhi mardomane tabaghate paeen tar ro dare va na hooshiari va ensejame strategice tabaghate balatar ro. ine ke sathi negari , shetab zadegi va bala boodane entezarat nesbat be potansiel haye mojoode ejtemaii , va hamintor enfeaale siasi garibanesho gerefte.
dar zemn mazerat az pinglish. joonam daroomad ba mobile inhame neveshtam.