العشق

By sofrehmahi

دانشگاه که بودم، بين چند تا از دوستان معروف بودم به رساله‌ای که در باب عشق نوشته بودم. اين رساله از يک جمله تشکيل شده بود: «العشق هو الپشم، والپشم هو العشق». يادم است رفته بوديم مکه و يکی از دوستان که شديدآ عاشق يکی از همکلاسی‌هايش شده بود به خود می‌پيچيد. من بهش می‌گفتم: عزيز من، العشق هوالپشم…

عجب خری بودم.

آن موقع خودم هم يک سالی بود ازدواج کرده بودم. ولی اين مدل عاشق‌شدنی که از دور باشد، بدون زير يک سقف زندگی کردن، به دور از کلنجار و سختی و درد و مشکل، به‌نظرم کشکی می‌آمد. اتفاقآ چند بار هم اين مدل عشق‌ها را تجربه کرده بودم ها. يعنی از روی مشاهده و تجربه نظر می‌دادم، نه از روی تفلسف. اولين بار کلاس دوم دبستان بودم و او از من سه چهار سال بزرگتر بود. دومی اهل بنگلادش بود. بار سوم چينی بود. بار چهارم همان بنگالی بار دوم. بار پنچم ايرانی بود ولی اين‌بار از من چند سال کوچکتر. بار ششم همان اولی، ولی اين‌بار ديگر دبيرستانی بودم و او هم چندان تحويل نمی‌گرفت، و اگر هم می‌گرفت من نمی‌فهميدم چون من خداوکيلی خيلی در اين زمينه خنگ هستم. بار هفتم يک همکلاسی توی دانشگاه بود که هيچ‌وقت حتی يک کلمه هم با هم ردوبدل نکرديم و بعدآ البته فهميدم که خيلی‌ها از من بيشتر عاشقش بودند.

بعدش ازدواج کردم.

بار هشتم پارسال بود و از همه بدتر بود. يعنی حتی از اولی و ششمی، و حتی از آن زيباروی بنگال که فکر می‌کنم پدرش ديپلمات بود و از من 17 روز بزرگتر بود و هرچه می‌گردم نمی‌دانم چرا نمی‌توانم توی گوگل پيدايش کنم. يعنی هنوز زنده است؟ توی آمريکای شمالی‌ست؟ دانش‌آموز زرنگی بود؛ يعنی ممکن است که يک کار بی نام و نشان گرفته باشد و جايی گم و گور شده باشد؟

بار هشتم در اين حد بود که مجبور شدم درمورد رساله‌ی «العشق والپشم» بازنگری اساسی کنم. شروع کردم دوباره باباطاهر و حافظ و سعدی خواندن. يکی گفت بارت بخوان؛ کامرا لوسيدا؟ نه آن يکی. حتی برداشتم و به سبک متفکران ويکتوريايی يک چيزی نوشتم در تحليل عواطفم نسبت به او، که وقتی ديشب نگاهش می‌کردم پاسخ فيزيکی بدنم اين بود که سمت چپ لبم پنج سانتی‌متر به پايين کشيده شود و دندان‌هايم نيم سانتی‌متر از هم فاصله بگيرند، انگار که تازه فهميده باشند آن‌چيزی که يک دقيقه‌ی تمام می‌جويده‌اند انگور نبوده، زنبور بوده. زهره را که در آسمان می‌ديدم صدايش در گوشم می‌آمد که «يک آرزو بکن». چای بابونه که می‌خوردم سرم گيج می‌رفت. ماه نو يا غروب خورشيد يا برگ نارنجی يا شکوفه‌ی صورتی يا ابر بنفش که می‌ديدم بهش تلفن می‌زدم که ديدی؟

ولی خوب، اين هشتمی نه شروع شد و نه تمام. هنوز خودم هم نمی‌دانم چه شد. فقط می‌دانم که نشد. چند نفر اين‌ور و آن‌ور نهمی را نشان می‌دهند، ولی من می‌گويم نه آن که شما می‌گوييد نيست.

حالا دارم دوباره با ذهنم بازی بازی می‌کنم. العشق هو الپشم؟ شايد.

امروز با حالت آنفولانزای خفيف رفتم نمره‌های يک درسی را تحويل دانشگاه بدهم،‌ و يک سی‌دی هم از مطالب درس که اسکن کرده بودم تحويل بدهم به استاد مربوطه. بعدش می‌خواستم بروم کتابخانه، که ديدم تعطيل است. آب‌نبات‌های زينکم تمام شده بود. سرم سنگين بود و پشت چشمانم گرم. از قضا، همين دور و برها نمايشگاه کوچکی از نقاشی‌های مينياتوری ايرانی، عثمانی، و هندی از قرن 16 تا 19 گذاشته بودند، با موضوع ليلی و مجنون. گفتم بروم ببينم. توی يکی از نقاشی‌های هندی، مجنون به زنجير کشيده شده بود و ليلی با لباس قرمز، مثل يک الهه‌ی هندو، شمشير بزرگ و کمانی در دست، جلويش ژست گرفته بود.

همان الپشم درست است. وقتی از موزه بيرون می‌آمدم داشتم با خودم فکر می‌کردم که دندان لق ليلی. من از مجنون خوش‌تيپ‌ترم.

5 پاسخ به “العشق”

  1. Niki می گوید:

    Between love #7 and love #8, “and then i got married,” the best line of the piec

    Hope you are feeling better.

  2. sibil می گوید:

    Eva Leyli joon,
    Why did you give away your gender, doostam!

  3. mojo می گوید:

    Fantastic piece. I’m still undecided on the whole “love is … meh” (my inadequate translation) and have had fewer objects of affection but I do have some potentially bad news for you: The closer you get to your object of affection, the less meaning/significance/lasting impression it will have. Conversely, the more unattainable and further away from your grasp, the more alluring/meaningful/ever lasting it will be. moj

  4. علي می گوید:

    العشق هوالپشم… ما هم در زمان مدرسه يك ضرب المثل داشتيم به اين مضمون كه عشق تپه‌ايست كه هر خري از آن بالا ميرود. قصد توهين ندارم مسلما دارم همدلي ميكنم و تبادل نظر… خيلي خوب بود نوشته تان…البته نوشته بعدي درباره لذت كشتن فاشيستها خيلي بهتر بود!

  5. parissa می گوید:

    ای داد بیداد … چه فلسفه ای … چه زندگی ای … هی …

پاسخ دهید