در مرگ و شهرت

By sofrehmahi

از سری تأملات فرهنگی-اجتماعی-اگزيستانسياليستی فرزند پنج‌ساله‌ام:

سر شام، به دليلی که يادم نيست، صحبت از مرگ شد.

من: می‌دونی وقتی آدم می‌ميره چی می‌شه؟

فرزند: آره، قلبش ديگه نمی‌زنه.

من: خوب بعدش چی می‌شه؟

فرزند: ديگه نفس نمی‌کشه.

من: خوب بعدش چی می‌شه؟

فرزند: بعدش يک چاله می‌کنن و می‌ذارنش تو و روش خاک می‌ريزن.

من: خوب بعدش چی می‌شه؟

فرزند: بعدش استخون‌هاش کنده می‌شن.

من: خوب بعدش چی می‌شه؟ می‌ره پيش خدا؟ [می‌خواستم ببينم می‌داند که پدر همسر سابقم، پدربزرگش، که تابستان «رفت پيش خدا» مشمول توصيفات فوق می‌شود يا نه]

فرزند:  آره. بعد يکی می‌ره توی شهر نگاه می‌کنه، هر کس که مرده باشه، می‌گه که بذارنش توی چاله. بعد توی روزنامه اسمش رو می‌نويسه. بعد اون که مرده معروف می‌شه.

من: [با خنده] اين رو از کجا آوردی؟

فرزند: خودم فکر کردم!

من: از کجا فکر کردی که اسم مرده رو توی روزنامه می‌نويسن و معروف می‌شه؟

فرزند: خودم فکر کردم!

من: تا حالا کی رو ديدی که مرد و اسمش رو توی روزنامه نوشتن و معروف شد؟

فرزند: مارتين لوتر کينگ اين‌طوری شد.

پاسخ دهید